رمان‌های تابستان

می دونم مدت زیادیه که از تابستون می‌گذره ولی لازم بود که یه جمع‌بندی از کتاب‌های داستانی که تو این مدت خوندم داشته باشم. نوشتن دربارهٔ این که چرا کتاب‌های فیکشن می‌خونم رو برای یه وقت دیگه میذارم، ولی به نظرم دلیل خوبی هست که سنت داستان و داستان‌گویی در طی هزاران سال همراه انسان باقی مونده. یووال هراری در کتاب ساپینس ادعا می‌کنه که دلیل تمایز انسان از حیوانات دیگه، همین توانایی تخیل و اعتقاد به داستان‌ها و افسانه‌هاست. (این که خیلی از این کتاب نقل قول می‌کنم به خاطر اینه که واقعاً در درک من از دنیا تأثیرگذار بوده. به زودی حتماً یک پست هم دربارهٔ این کتاب می‌نویسم.) این نکته رو هم در نظر داشته باشید که من منتقد ادبی نیستم، بیشترین نقطهٔ تأکیدم برای هر کدوم از این کتاب‌ها حسیه که موقع خوندنشون پیدا کردم. شاید ارتباطی که شما با هر کدوم از این کتاب‌ها می‌گیرید با حس من متفاوت باشه و البته احتمال خوبی هم هست که نویسندهٔ این کتاب‌ها اصلاً پیامی که من ازش برداشت کردم رو مد نظر نداشته باشه.

ادامه خواندن “رمان‌های تابستان”

در دفاع از متوسط بودن

این مطلب ترجمه‌ای از مقاله «In Defense of Being Average» از مارک منسون است که در وبلاگش منتشر شده.

این‌جا ما این فرد رو داریم. میلیاردر معروف، نابغه فناوری، مخترع و کارآفرین. ورزشکار و بااستعداد و خوش‌قیافه و چونه‌اش اون‌قدر خوش‌فرمه که انگار زئوس از کوه المپ پایین اومده و پیکر این یارو رو خودش تراشیده.

این آقا ناوگان کوچکی از ماشین‌های اسپرت و چند تا کشتی داره و وقتی سرش گرم اهدای میلیون‌ها دلار به خیریه‌ها نیست، داره دوست دخترهای سوپرمدلش رو جوری عوض می‌کنه که مردم عادی جوراب هاشون رو عوض می‌کنند.

لبخند این فرد می‌تونه کل اتاق رو ذوب کنه. جذابیتش به حدیه که توش غرق می‌شوید. نصف دوستانش «مرد سال» نشریه تایم بودند و اونایی که نبودند اهمیتی نمی‌دهند چون اگه بخواهند می تونند کل مجله و کارکنانش رو یکجا بخرند. وقتی این فرد سرگرم گردش دور دنیا با جت اسکی یا نجات کرهٔ زمین با جدیدترین نوآوری های تکنولوژیک نیست، وقتش رو صرف کمک به ضعیفان و ستم دیدگان می‌کنه.

این مرد، که احتمالاً حدس زدید، بروس وینه که بت‌من هم صداش می کنند، و (خطر اسپویلر) اون وجود نداره. اون تخیلیه.

یه ویژگی جالب طبیعت آدمی اینه که انگار نیاز داریم که این جور قهرمانان تخیلی رو که نمایندهٔ کمال و هر چیزی که دوست داشتیم بودیم اختراع کنیم. اروپای قرون وسطا داستان‌های خودش رو دربارهٔ شوالیه‌های نجیبی که با اژدهاها می‌جنگیدند و شاهزاده خانم‌ها رو نجات می‌دادند، داشت. در روم و یونان باستان قهرمانان رو داشتیم که به تنهایی در جنگ‌ها (حتی در مقابل خود خدایان) پیروز می‌شدند. هر فرهنگ انسانی دیگه هم پر از این داستان‌های شگفت‌آوره.

و امروز، ما ابرقهرمانان کامیک بوک‌ها رو داریم. سوپرمن رو در نظر بگیرید. این یارو در واقع یه خدا با بدن انسانیه که لباس چتربازی آبی و لباس زیر قرمز سر و ته پوشیده. اون آسیب ناپذیر و شکست ناپذیره، و تنها چیزی که قابل قیاس با صلابت فیزیکیشه، استواریش در مسائل اخلاقیه. در دنیای سوپرمن عدالت همیشه سیاه و سفیده و سوپرمن هرگز از انجام دادن کار درست شونه خالی نمی کنه، هر اتفاقی هم که بیافته.

فکر نمی کنم با مطرح کردن این موضوع که ما این قهرمانان رو برای مقابله با احساس ناتوانی خودمون درست می‌کنیم، علم روانشناسی رو تکون داده باشم. بیشتر از ۷/۲ میلیارد نفر آدم روی این سیاره زندگی می‌کنند و در هر زمانی تنها شاید حدود ۱۰۰۰ نفر باشند که تأثیر جهانی داشته باشند. این ما رو با حقیقت مقیاس زندگیمون و این موضوع رها می‌کنه که بیشتر کارهایی که انجام می‌دهیم بعد از مرگمون هیچ اهمیتی نخواهد داشت. فکر کردن یا پذیرفتن این موضوع مطلقاً خوشایند نیست.

امروز من می‌خواهم از فرهنگ «تولید بیشتر، خرید بیشتر، سکس بیشتر» ما منحرف بشم و دربارهٔ فضیلت‌های میان‌مایگی و کسالت‌آور و متوسط بودن بنویسم.

منظورم این نیست که می‌خواهم دربارهٔ فضیلت دنبال کردن میان‌مایگی بنویسم – چون ما باید تلاش کنیم تا بهترین کاری که از دستمون برمیاد رو انجام بدهیم. بلکه منظورم فضیلت پذیرفتن متوسط بودنه، وقتی علی رغم تمام تلاش‌هامون فقط به اون‌جا رسیدیم.

ادامه خواندن “در دفاع از متوسط بودن”

کتاب: فلسفه ای برای زندگی

چه معیاری برای سنجش خوشبختی آدم‌ها وجود داره؟ یووال هراری در کتاب «انسان خردمند: تاریخ مختصر بشر»، نگاه کاملی به سرگذشت انسان می‌کنه. از هفتاد هزار سال پیش که تغییر بزرگی به نام «انقلاب شناختی» اتفاق افتاد تا یکجانشین شدن انسان‌ها در طی انقلاب کشاورزی و تا عصر مدرن که علم داره گونهٔ ما رو به مرزهای جدیدی می‌رسونه. در طی این هفتاد هزار سال نحوهٔ زندگی انسان‌ها بارها تغییر کرده. انقلاب کشاورزی باعث شد که ظرفیت تولید غذا که یکی از چالش های انسان بوده به نحو چشمگیری افزایش پیدا کنه ولی در عین حال انسان ها رو مجبور کرده که یه زندگی سخت و طاقت‌فرسا رو جایگزین سبک زندگی آزاد و بانشاط‌تر دوران جوامع شکارچی – گردآورنده کنند. دوران مدرن به ما رفاه و آسایش داده و ثروتی تولید می‌کنه که در تاریخ بشر بی‌سابقه است ولی با از بین بردن مفاهیم خانواده و اجتماع، ما رو تنها و منزوی کرده. با این همه تغییرات چطور میشه خوشبختی یه شکارچی در قبیله‌ای در پنجاه هزار سال پیش رو با یه کشاورز قرون وسطا و با یک کارمند امروزی مقایسه کرد؟

روانشناسان و جامعه‌شناسان از مفهومی به نام نیک‌بود ذهنی (ترجمهٔ ویکی پدیا از subjective well-being) برای سنجش خوشبختی استفاده می‌کنند. روال کار به این صورته که مثلاً برای بررسی ارتباط ثروت و خوشحالی، از یه گروه که درآمد بالایی داره و از یه گروه دیگه که درآمد کمتری داره سوالاتی می‌پرسند با مضمون این که چه حسی راجع به زندگی‌شون دارند. اگه امتیاز گروه اول به طرز معناداری بیشتر از گروه دوم بود، نتیجه همبستگی (correlation) مثبت بین درآمد و خوشبختی خواهد بود. در واقع چنین همبستگی‌ای هم مشاهده شده ولی میزانش با بالارفتن درآمد کمتر و کمتر میشه، یعنی تفاوت زیادی بین احساس خوشبختی یه میلیاردر و یه میلیونر وجود نداره. در واقع اکثر دستاوردهای خارجی چنین نتیجه‌ای دارند. در عین حال تردمیل هدونی که در پست قبلی درباره‌اش نوشتم هم احساس خوشبختی انسان رو در حد مشخصی ثابت نگه می‌داره. تحقیقات نشون داده که موثرترین عامل برای احساس خوشبختی در انسان سطح انتظاراتش در مقابل چیزیه که زندگی بهش داده.

در طی چند ماه اخیر حس کردم که نیازه یه هدف، معنا و فلسفه برای زندگیم پیدا کنم تا از بن‌بست وجودی که توش گیر کردم رها بشم. خوشبختی یه هدف مشخصه ولی اون‌قدر مفهومش انتزاعی هست که نشه یه تعریف یا معیار از رسیدن بهش ارائه کرد. خیلی از فلاسفه اعتقاد دارند که ناخشنودی ما از زندگی ناشی از ندونستن ارزش‌های ما در زندگیه. در عین حال هم فهمیده بودم که داشتن یه معنا برای زندگی (که می‌تونه دینی، فلسفی، ایدئولوژیک یا غیره) باشه کلید رسیدن به خوشبختیه. ولی در واقع هیچ کدوم از معانی که آدم‌ها برای زندگی‌شون در نظر می‌گیرند حقیقت فیزیکی ندارند و فقط در ذهن آدم‌ها برای دور زدن بحران وجودی‌شون وجود داره. کتاب «گهواره گربه» از کرت ونه‌گات یه مثال روشن در اختیارمون میذاره. در این داستان، مذهب باکونونیسم در بین مردم فقیر کشور خیالی سن لورنزو یه معنا برای زندگی به وجود میاره. خود این مذهب بارها اقرار می‌کنه که کاملاً بر اساس دروغ به وجود اومده. ولی کسی که یه معنای خیالی برای زندگیش پیدا می‌کنه در نهایت احساس خوشبختی بیشتری نسبت به کسی که هیچ معنایی در حقیقت زندگی پیدا نمی‌کنه، خواهد داشت. با این حال معنایی که من می‌خواستم تصور کنم باید با عقل سلیم سازگاری داشته باشه وگرنه ایمانی در کار نخواهد بود و کمکی به من نمی‌کنه. این شد که شروع به مطالعه یه دوره کتاب فلسفی کردم و اون‌جا بود که با فلسفه رواقی آشنا شدم.

نمی‌دونم این چه پدیده‌ایه ولی بارها برام اتفاق افتاده. قبل از خوندن این کتاب اسم فلسفه رواقی به گوشم نخورده بود. اما بعدش بارها و بارها در کتاب ها، سخنرانی ها و جاهای مختلف اسم رواقی‌گری رو می‌بینم. احتمالاً این هم یه جور بایاس شناختی باشه. اما داستان فلسفه رواقی چیه؟

ادامه خواندن “کتاب: فلسفه ای برای زندگی”

مذهب برای آدم‌های غیر‌مذهبی

یادداشت: این مطلب ترجمه‌ای از مقاله «Religion for the Nonreligious» نوشتهٔ تیم اربان و منتشر‌شده در وبلاگش به نام Wait But Why است.

ذهن … می تواند از بهشت جهنم، و از جهنم بهشت بسازد.
جان میلتون

ذهن قطعاً عالم وجود خود است.
الن لایتمن

شما به مدرسه می‌روید، سخت درس می‌خونید، مدرک می‌گیرید و به خودتون افتخار می‌کنید، اما آیا خردمندتر شده‌اید؟

شما یه شغل بدست می‌آورید، در شغلتون به دستاوردهایی می‌رسید، مسئولیت بر عهده می‌گیرید، حقوق بیشتری می‌گیرید، به یه شرکت بهتر منتقل می‌شوید، مسئولیت بیشتری بر عهده می‌گیرید، حقوق بیشتری می‌گیرید، یه آپارتمان دارای پارکینگ اجاره می‌کنید، دیگه رخت‌هاتون رو خودتون نمی‌شویید، و وقتی از مشغله‌هاتون به آرامش می‌رسید یک آب میوهٔ ۹ دلاری می‌خرید، اما آیا خوشحال‌تر شده‌اید؟

شما هر جور کاری رو انجام می‌دهید – وسایل می‌خرید، مقاله می‌خونید، موهاتون رو اصلاح می‌کنید، یه چیزهایی رو می‌جوید، آشغال‌ها رو به بیرون می‌برید، ماشین می خرید، مسواک می‌زنید، دستشویی می‌روید، عطسه می‌کنید، اصلاح می‌کنید، نرمش می‌کنید، مست می‌کنید، روی چیزها نمک می‌ریزید، با کسی سکس می‌کنید، لپ‌تاپتون رو شارژ می‌کنید، می‌دوید، ماشین ظرفشویی رو خالی می‌کنید، سگتون رو بیرون می‌برید، یه مبل می‌خرید، پرده‌ها رو می‌کشید، دکمهٔ پیراهنتون رو می‌بندید، دستاتون رو می‌شویید، زیپ کیفتون رو می‌بندید، ساعتتون رو زنگ می‌ذارید، موهاتون رو مرتب می‌کنید، ناهار سفارش می‌دهید، با یه نفر دوستانه برخورد می کنید، یه فیلم تماشا می‌کنید، آب سیب می‌نوشید و یه رول دستمال توالت جدید سرجاش قرار می‌دهید،

ولی با انجام دادن تمام این کارها، روز به روز و سال به سال،  آیا به عنوان یک انسان در حال پیشرفت معناداری هستید؟

در پست قبلی من مسیر خودم رو که منجر به این شد که آتئیست بشم توصیف کردم، اما در رضایت ناشی از این که باافتخار غیرمذهبی هستم، هیچ وقت جدی راجع به یه رهیافت برای پیشرفت درونی فکر نکردم و جلوی تکامل خودم رو در این راه گرفتم.

این موضوع صرفاً ناشی از ساده‌لوحی خودم نبود. جامعه به طور کلی روی چیزهای سطحی تمرکز می کنه و به همین دلیل تأکیدی بر نیاز به رشد واقعی نداره. موسسات عمده در حوزه معنوی – ادیان – به جای توجه به آدم‌ها روی الهیات دارند و هدفشون رو رستگاری و نه خودسازی قرار داده‌اند. صنایعی که معمولاً روی وضعیت بشری تمرکز می‌کنند – فلسفه، روانشناسی، هنر، ادبیات، خودیاری و غیره – بیشتر روی حاشیه موضوع کار می‌کنند و کارهاشون کاملاً نسبت به همدیگر پراکنده است. تمام این‌ها باعث میشه که رشد درونی به بیشتر از یه تفریح، فعالیت فوق برنامه یا تزیین کیک زندگی تبدیل نشه.

اگه در نظر بگیریم که ذهن انسان اقیانوسی از پیچیدگیه که تمام اجزای واقعیت رو می‌سازه، کارکردن روی چیزهایی که اون‌جا می‌گذرند باید یه اولویت مهم‌تر باشه. همونطور که یه کسب کار در حال رشد به یه مأموریت مشخص، یه استراتژی کامل و معیار‌های قابل اندازه‌گیری نیاز داره، یه انسان در حال رشد هم به یه نقشه نیاز داره، اگه بخواهیم به صورت معناداری بهتر شویم، باید یه هدف تعیین کنیم، بفهمیم چطور به اون‌جا برسیم و با موانع راه آشنا باشیم و یه استراتژی برای عبور از اون‌ها داشته باشیم.

وقتی داشتم روی این موضوع کار می‌کردم به وضعیت خودم و این که آیا دارم پیشرفت می‌کنم فکر کردم. تلاش‌هایم ملموس بودند – و در خیلی از پست های این وبلاگ هم دیده می‌شوند – اما من هیچ مدل رشد، هیچ نقشه واقعی و هیچ مأموریت مشخصی نداشتم، فقط تعدادی فعالیت اتفاقی برای خودسازی در یکی دو موضوع، اون هم وقتی حالش رو داشتم. این شد که سعی کردم تلاش‌ها، فلسفه‌بافی‌ها و استراتژی‌های پراکنده‌ام رو روی یه چارچوب واحد قرار بدم – یه چیز محکم که در آینده هم بتونم بهش پایبند بمونم – و می‌خوام از این پست برای نگاه دقیق‌تر بهش استفاده کنم.

پس بنشینید، یه لیوان قهوه آماده کنید و مغزتون رو روی میز جلوتون بذارید! – قراره بعداً بهش ارجاع بدهیم همین طور که می‌بینیم چه چیز عجیب و پیچیده‌ایه.

ادامه خواندن “مذهب برای آدم‌های غیر‌مذهبی”

کتاب: آدم‌های کم‌رو

من تصمیم گرفتم که بپذیرم، به قول توسعه‌دهنده‌های نرم‌افزار، که خجالتی بودن یه ویژگیه نه یه باگ.
— از متن کتاب

قبلاً برای ترجمه عنوان کتاب از «بنفشه‌های خجالتی»‌ استفاده کرده بودم ولی دیدم که وب‌سایت ترجمان از عنوان «آدم‌های کم‌رو» برای این کتاب استفاده کرده. پس با اعتماد به این وب‌سایت عنوانش رو ویرایش می‌کنم.

امروز می‌خوام به بهانه نوشتن درباره کتاب Shrinking Violets از جو موران، نظر و تجربهٔ خودم رو دربارهٔ این موضوع بنویسم. ترجمهٔ رضایت‌بخشی از عنوان کتاب به ذهنم نمی‌رسه، اسم کتاب در واقع از نوعی گل بنفشه گرفته‌شده که احتمالاً تحت شرایط خاصی تو خودشون جمع می‌شوند (؟). البته وقتی کسی در زبان انگلیسی این اصطلاح رو به کار می‌بره نه به بنفشه، بلکه به افراد بسیار خجالتی اشاره می‌کنه. (اطلاعات بیشتر درباره ریشه اصطلاح رو می‌تونید اینجا ببینید.) کتاب متوسطی (به جز فصل آخر) بود و به سختی تمومش کردم. دلیل عمده‌اش این بود که کتاب بیشتر درباره خجالتی‌بودن بریتانیایی‌ها بود تا بررسی جهان شمول قضیه. علاوه بر این، کتاب اکثراً به بررسی تاریخی افرادی که مشهور به خجالتی بودن هستند می‌پردازه و این افراد مشهور هم احتمالاً بیشتر برای بریتانیایی‌ها شناخته‌شده هستند. خبری از بررسی ابعاد مختلف این پدیده نبود و برای همین در نظر دارم که کتاب‌های دیگه‌ای هم در این زمینه بخونم.

اما چرا یه نفر باید خجالتی باشه؟ در این کتاب اومده و همه هم می‌دونند که این مسأله به هیچ وجه عاقلانه نیست. در کتاب دلایل زیادی اومده ولی من این مطلب تیم اوربان رو قانع‌کننده‌تر می دونم. در هر صورت خجالتی‌بودن هم ناشی از وراثت (با یه سری آزمایش ساده میشه خجالتی یا ترسو بودن نوزادها رو بررسی کرد) و هم ناشی از تربیته. بخش ناشی از وراثت مربوط به هزاران سال قبله که بقای ما وابسته به پذیرفته‌شدن در گروه بوده ولی حالا در زندگی شهری مدرن صرفاً یه ژن بد به حساب میاد. تجربه ریجکت‌شدن و انزوا هم می‌تونه عوامل محیطی این مسأله باشه.

اما من از وقتی به یاد دارم خجالتی بودم. از دلیل این مسأله دقیقاً اطلاع ندارم و علاقه‌ای هم ندارم که بخوام زیاد راجع بهش بحث کنم (من که روانکاو فرویدی نیستم!). نکته اما اینجاست که تا قبل از این که وارد دانشگاه بشم این مسأله اصلاً اذیتم نمی‌کرد. دوستان مدرسه، فامیل، محل و جاهای دیگه به صورت تفکیک‌شده، محدود و کم‌تعداد بودند و من عملاً فشاری برای گسترش دایرهٔ روابط اجتماعیم احساس نمی‌کردم. اما وارد دانشگاه می‌شویم. دانشگاه یه محیط متفاوت از نظر اجتماعی بود و در عین حال فشارهای دیگه‌ای هم بهم وارد می‌شد که مجبورم می‌کرد سعی کنم با افراد جدیدی دوست بشم.

اما دانشگاه هم اون‌طوری که برنامه‌ریزی کرده‌بودم پیش نرفت. رابطهٔ محدودی در روزهای اول بین من و همکلاسی‌هام شکل گرفت. بعدش چشم باز کردم و دیدم که همهٔ بچه‌ها عملاً به یه سری گروه ایزوله تقسیم شده‌اند که اگه بخوام بهشون بپیوندم قدم اول رو باید خودم بردارم. اینجا بود که خجالتی بودن کار دستم داد. به دانشگاه می‌رفتم، به خاطر درس‌هایی که خیلی از درس‌های دبیرستان سنگین‌تر بود استرس داشتم و تقریباً هیچ دوستی نداشتم و آشنایی‌هایی که با افراد دیگه داشتم عملاً استرس بیشتری بهم وارد می‌کرد. در عین حال من که همیشه مطابق انتظارات اجتماع رفتار کرده بودم کاملاً گیج شده بودم که از این به بعد باید چی کار کنم. وقتی در انتهای ترم سوم رشته‌ام رو تغییر دادم معدود روابط اجتماعی‌ام رو که شانسی ایجاد شده بود دور ریختم و وارد دانشکدهٔ جدیدی شدم که توش کسی رو نمی‌شناختم.

و هنوز هم تغییری نکرده‌ام. برای عوض کردن خودم به جاهای مختلفی رفتم و از افراد مختلفی مشورت گرفتم. حتی به یه سری راه‌حل‌ها روی آوردم که از نظر خودم اکستریم محسوب می‌شد. وسواس و کمال‌خواهیم باعث می‌شد در شروع هر ترم یا هر سال یا هر هفته با خودم بگم که این دفعه عوض میشم. که وقتی یه فرد غریبه بهم زنگ زد بدون معطلی جواب میدم. که وقتی اگه یه جنس تاریخ مصرف گذشته یا گرون تر از قیمت روش رو خریدم، میرم و به فروشنده اعتراض می‌کنم. با اعتماد به نفس میرم و با دختری که ازش خوشم اومده صحبت می‌کنم. خودم رو وارد حلقه‌های اجتماعی جدید می‌کنم. ولی هیچ وقت موفق نشدم و شکست خوردن در این نقشه‌هایی که واسه خودم می‌کشیدم حالم رو بدتر هم می‌کرد.

اما حالا تصمیم‌گرفتم که مثل نویسندهٔ کتاب به صورت رواقی‌وار این سرنوشت محتوم رو قبول کنم. نکته اینجاست که این درونگرایی و خجالتی بودن کاملاً من رو فلج نکرده. اون راهی که بعضی از شخصیت‌های این کتاب در پیش گرفتند و خودشون رو ماه‌ها در خونه حبس کردند یا به جزایر دور افتاده‌ای رفتند که با کسی صحبت نکنند رو مد نظر ندارم (البته اگه می‌تونستم این کارها رو انجام بدم خیلی خوب می‌شد!) من می‌تونم اکثر اوقات یه تصویر قابل‌قبول از خودم ارائه بدم. ممکنه این ویژگیم باعث بشه که بعضیا فکر کنند بداخلاق و یا ضد اجتماعی هستم، شاید اگه یکی از این تی‌شرت های پایین داشتم بهم کمک می‌کرد! اما باید بپذیرم که نمی تونم تصورات همه نسبت به خودم رو تغییر بدم.

تی شرت کذایی

از این به بعد می‌تونم تصور کنم که بعد از هر مکالمه احساس یه آدم شکست‌خورده رو خواهم داشت. شاید در نهایت هیچ وقت یه مکالمه رو شروع نکنم و سعی نکنم با کسی دوست بشم. ولی همهٔ این‌سال‌ها به من یاد داده که حتی اگر این‌طور باشه می‌تونم تصور کنم که هیچ‌وقت تنها نخواهم ماند.

کتاب: تکامل همکاری

کتاب تکامل همکاری

در کتاب «Complexity: A Guided Tour» با نظریهٔ تکامل همکاری آشنا شدم. در اون کتاب ملانی میچل از این نظریه به عنوان یک مثال در باب مدل‌سازی ریاضی پدیده‌ها استفاده کرده بود. (خود کتاب که به نام های «پیچیدگی» و «سیری در نظریهٔ پیچیدگی» به فارسی ترجمه شده، دربارهٔ سیستم های پیچیده است.) قبل‌تر با نظریهٔ بازی ها آشنایی جزیی داشتم و استفاده از اون برای تحلیل روابط بین آدم‌ها یا سازمان‌ها برام جالب بود و این شد که کتاب «تکامل همکاری» از رابرت اکسلرد رو به لیست کتاب‌هایی که بعداً باید بخونم اضافه کردم. اما در آخر برای انجام پروژهٔ درس روش تحقیق و ارائه بود که شروع به خوندن کتاب کردم.

سوال اصلی که این کتاب سعی می‌کنه بهش جواب بده اینه که چطور امکان داره وقتی یه سری افراد که صرفاً به منافع خودشون فکر می کنن با هم دیگه تعامل می‌کنند، بینشون همکاری به وجود بیاد. مسأله اینجاست که اگه افراد دیگه سعی در همکاری داشته باشند به نفع ماست که بهشون خیانت کنیم. مثلاً اگه از فردا روزی همه تصمیم بگیرند که بین خطوط رانندگی کنند، هر کسی می‌تونه با لایی کشیدن سریع‌تر به مقصد برسه. برای همین این‌جور همکاری ها پایدار نخواهند موند. در عین حال اگه همه بد رانندگی کنند، وضعیت برای همه خیلی بدتر از حالتی خواهد بود که همه خوب رانندگی می‌کنند.

دلیل بوجود اومدن همکاری اینه که در بلندمدت به صرفه تره که به جای خیانت، روحیه همکارانه داشته باشیم. اگه با هر فرد فقط برای یک بار تعامل داشتیم منطقی بود که همکاری پا نگیره و هر کس فقط به منافع شخصی خودش فکر کنه. با این حال این موضوع در دنیای واقعی صادق نیست. اگه با یه نفر بد تا کنیم معلوم نیست که چند بار دیگه در آینده کارمون پیشش گیر کنه، برای همین اگه بتونیم حسن نیت خودمون رو ثابت کنیم، می تونیم امیدوار باشیم که همکاری برای مدت طولانی ادامه پیدا کنه.

برای مدل سازی مسائل همکاری از دوراهی زندانی که مسأله معروفی در نظریه بازی‌هاست استفاده می‌کنیم. برای مدل‌سازی تعاملات افراد در آینده میشه این بازی رو به دفعات تکرار کرد. این دقیقاً همون کاریه که اکسلرد انجام داد. او یک مسابقه ترتیب داد و از دانشمندان شاخه های مختلف خواست که برای شرکت در مسابقه یک استراتژی بفرستند. این استراتژی بارها در مقابل هم قرار می‌گرفتند و در نهایت استراتژی‌ای که بیشترین امتیاز رو کسب کنه برنده میشه.

انواع برنامه‌های مختلف برای این مسابقه فرستاده شد که بعضاً از روش‌های پیچیده‌ای برای انتخاب همکاری یا خیانت استفاده می‌کردند. اما در آخر یکی از ساده‌ترین برنامه‌ها برنده مسابقه شد. استراتژی TIT-FOR-TAT (این به اون در) موقعی که برای اولین بار با یک برنامه روبرو میشه همکاری می‌کنه و در دفعات بعد انتخاب نوبت قبلی طرف مقابل رو تکرار می‌کنه. اکسلرد این مسابقه رو یک بار دیگه تکرار کرد و همین برنامه باز هم موفق شد رتبهٔ اول رو کسب کنه.

تحلیل این مسابقه رفتارهایی رو مشخص می‌کنه که همکاری رو گسترش میده. اکسلرد به طور خاص چهار تا توصیه می‌کنه: اول این که مهربون باشید (دفعه اول خیانت نکنید)، تلافی‌جو باشید (خیانت طرف مقابل رو تنبیه کنید)، حسود نباشید (فقط به افزایش سود خودتون فکر کنید و از این که طرف مقابل ممکنه بیشتر از شما سود ببره نگران نباشید.) و زرنگ نباشید (استراتژی‌های خیلی پیچیده شانس پا گرفتن همکاری رو کم می‌کنه، شفاف باشید.) در صورتی که می‌خواهید ساز و کاری تعریف کنید که افراد دیگه با هم همکاری کنند باید دفعات تعامل ها رو با تقسیم تعامل به قسمت های کوچکتر یا با نزدیک کردن افراد به هم افزایش بدهید و هم این که ماتریس سود و زیان بازی دو راهی زندانی رو طوری تغییر بدهید که خیانت به صرفه نباشه.

در ادامه کتاب رشد و گسترش همکاری رو در دو محیط مختلف بررسی می‌کنه. یک مبحث، تحلیل سیستم های زیستی در چارچوب این نظریه است که نشون میده نیازی نیست که افراد آگاه یا باهوش باشند و همکاری بین یاخته ها و باکتری‌ها هم ممکنه بوجود بیاد. مورد دوم که جالب هم هست و از نظر تاریخی اهمیت داره تکامل استراتژی زنده بمان و اجازه بده زنده بمانند بین سربازان در جنگ جهانی اوله. در جریان نبردهای فرسایشی، سربازان ارتش های متخاصم یه قرارداد بوجود اومد که باعث شد معمولاً اونا از شلیک به هم خودداری کنند. نقطه اوج این استراتژی آتش بس کریسمس ۱۹۱۴ بود که در اون سربازان از سنگرها بیرون اومدند با هم کریسمس رو جشن گرفتند و حتی فوتبال بازی کردند. اکسلرد با تحلیل این جریانات نشون میده که اگه شرایط مساعد باشه نیازی نیست افراد با هم دوست باشند تا با هم همکاری کنند.

در پایان جا داره به این کتابخونهٔ پایتون اشاره کنم که اجازه میده مسابقاتی مانند مسابقات اکسلرد رو شبیه‌سازی و اثرات اون رو مقایسه کنید. (من خودم هنوز باهاش کار نکردم.) این بازی طراحی شده توسط نیکی کیس هم به صورت تعاملی نتایج این کتاب رو نشون میده. کتاب گاهی اوقات خسته‌کننده می‌شد ولی خوشحالم که تونستم تمومش کنم و البته ارائه قابل قبولی هم ازش در اومد.

پ.ن: متوجه شدم دکتر سید علایی بازی تعاملی تکامل اعتماد رو به فارسی برگردونده که اینجا می‌تونید ببینیدش.

در مذمت رسانه‌های اجتماعی

روشن است که اینترنت در حال ازبین‌بردن گرایش‌های «متمرکز و سر موقع» رسانه‌های قدیمی است که در آنها زمان گسسته و منفصل است. این گرایش‌ها جای خود را داده‌اند به «توجه پیوسته و ناکامل» و پراکنده‌کردن مداوم توجه میان پلتفرم‌ها و رسانه‌های مختلف.
– مارک فیشر

وسواسم در نوشتن و همین‌طور مشغله‌های دیگه باعث شد که فاصلهٔ زیادی بین پست اول وبلاگ و این مطلب بیفته. در واقع هدف این وبلاگ داشتن جایی بوده که بدون دغدغه بنویسم ولی تا اینجا وبلاگ وسیله‌ای برای شکست هدف خودش شده. برای همین از این به بعد سعی می‌کنم وسواس به خرج ندم و صرفاً چیزی که تو ذهنمه رو مکتوب کنم. راستش برای این پست هم می‌خواستم چند‌تا مقاله بخونم و یکی دوتا کتاب رو مرور کنم ولی فعلاً این‌ها رو بی‌خیال میشم و می‌رم سر اصل مطلب.

چند‌ماه پیش بود که تصمیم گرفتم از شبکه‌های اجتماعی مثل اینستاگرام و توئیتر خارج بشم و دیگه هم بر‌نگردم. البته قبلش هم بار‌ها سابقه داشته که حساب‌های کاربریم رو حذف کنم و دوباره برگردم که البته ناشی از ضدیت با این سایت‌ها و اپ‌ها نبود و بیشتر ناشی از وسواسم راجع به جنبه‌های فنی و البته گوشه‌گیری خودم بود. با این حال در گذر زمان به این نتیجه رسیدم که این وب‌سایت‌ها اصلاً ایدهٔ خوبی نیستند و اگه کلاً اونا رو کنار بذارم، سبک بهتری از زندگی رو تجربه می‌کنم.

این پست فهرستی از دلایلیه که به نظر من یه کاربر عادی در نهایت با استفاده از رسانه‌های اجتماعی ضرر می‌کنه. در واقع اگه شما بازاریاب، سیاستمدار یا هر کس دیگه‌ای که نیازمند چارچوبی برای معرفی و تبلیغ راحت و بی‌دردسر خودتون هستید، استفاده از این خدمات خیلی هم مناسب و به‌جاست ولی کاربری این سایت‌ها برای آدم‌های عادی چه نتیجه‌ای خواهد داشت؟

حواس‌پرتی و کاهش تمرکز: استفاده از رسانه‌های اجتماعی در نهایت باعث حواس‌پرتی و از بین رفتن توانایی تمرکز میشه. نوتیفیکیشن‌های مختلف روی گوشی و کامپیوتر جلوی انجام بهینه هر کار مفیدی رو می‌گیره و حتی اگه نوتیفیکیشن‌های مزاحم رو خاموش کنید در نهایت ته ذهنتون به این فکر می‌کنید که پست جدیدتون چند‌تا لایک خورده یا این که بقیه دارند چی‌کار می‌کنند.

رواج مالتی تسکینگ: یک جنبه دیگه این اپ‌ها که با مورد قبلی هم در ارتباطه اینه که در حالی که باید روی کاری که جلوتونه تمرکز کنید همزمان در حال چت‌کردن یا بالا و پایین کردن خوراک مطالب جدید هستید. یک نمونه اعصاب خوردکن این مسئله در کلاس و یک نمونه خطرناکش موقع رانندگیه. این کار نه‌تنها باعث کاهش بهره‌وری میشه بلکه روی حافظه و توانایی یادگیری عمیق هم تأثیر منفی میذاره.

عادت‌نداشتن به مطالعه: با وجود این که به نظر می‌رسه دنبال کردن حساب های توئیتر و کانال‌های تلگرامی باعث میشه مردم چیزهای بیشتری بخونند، اما باید توجه کرد که این مطالعه سطحیه و مطالب چندخطی و پراکنده نه تنها نمی‌تونه کمکی به افزایش معلومات فرد کنه بلکه عادت به مطالعه مطالب طولانی‌تر رو از بین می‌بره. خود من قبل از این که شبکه‌های اجتماعی مجازی وارد زندگیم بشه می‌تونستم ساعت‌ها با یک کتاب مشغول باشم. ولی حالا بعد از چند دقیقه حوصله‌ام سر می‌ره یا این که کلاً به عالم هپروت می‌رم و یهو متوجه میشم چند صفحه رو رد کردم بدون این که چیزی فهمیده باشم. خبر خوب اینه که با تمرین خوندن و ترک عادت خوندن مطالب کوتاه مغز می‌تونه تواناییش رو دوباره بدست بیاره.

سکوی بسته و نامناسب برای نوشتن: اگه می‌خواهید محتوایی تولید کنید، رسانه‌های اجتماعی سکوی مناسبی برای این کار نیستند. این موضوع یکی از دلایلیه که دوباره به وبلاگ‌نویسی برگشتم. برای اطلاعات بیشتر مقاله مرگ وب نزدیک است از حسین درخشانی رو بخونید.

توهم تنها نبودن: هدف اصلی شبکه‌های اجتماعی مجازی این بوده که ما رو با دوستان و خانواده‌مون مرتبط کنه. اما لایک زدن عکس مسافرت یه همکار یا همکلاسی که به زور با هم سلام و علیک دارید چه جور ارتباطیه؟ اگه می‌خواهید اجتماعی‌تر باشید باید برید بیرون و یه ارتباط واقعی باارزش داشته باشید  و در تلهٔ این وب‌سایت‌ها گیر نکنید.

تبدیل کردن ارتباط معنادار به آمار: اگه قسمت اول فصل سوم سریال بلک میرر (آینه سیاه) [سقوط ناگهانی – Nosedive] رو دیده باشید درک می‌کنید که دربارهٔ چی دارم صحبت می‌کنم. تو خیلی از شبکه‌های اجتماعی مجازی آدم‌ها به عدد و رقم تبدیل میشن و دیگه مهم نیست که مثلاً چه کسی یه پست رو لایک کرده بلکه صرفاً تعداد لایک‌ها مهمه. این موضوع در نهایت منجر به رفتار‌های عجیب و غریبی میشه که حتماً دیدین. مثل دنبال کردن فله‌ای و همین‌طور آنفالو کردن هر کسی که دستتون برسه برای افزایش نسبت فالوئر / فالووینگ.

شبیه‌کردن آدم ها: بسته بودن سکوی این اپ‌ها باعث محدودیت در ابراز تفاوتهایی میشه که هویت ما رو می سازند. کافیه که قسمت معرفی حساب اینستاگرام چندکاربر نوجوان رو بررسی کنید تا ببینید مدهای چیپ و بی معنی به چه سرعتی شیوع پیدا می‌کنند. یا یه کم چرخیدن نشون میده که چقدر محتوای تولید شده توسط کاربرا مثل هم شده.

حریم خصوصی: حجم داده‌ای که از طریق شبکه‌های اجتماعی بوجود میاد حیرت‌آوره. به حدی که حتی گفتند که فیس‌بوک یا گوگل شما رو از همسرتون هم بهتر می‌شناسه. قبل تر ها در یک وبلاگ دیگه من اینترنت رو با تله‌اسکرین که در کتاب ۱۹۸۴ جورج اورول مطرح شده بود مقایسه کردم. اون موقع شبکه‌های اجتماعی هنوز شایع نشده بودند. با رواج گوشی‌های هوشمند و شبکه‌های اجتماعی شباهت بین تله‌اسکرین و اینترنت ملموس‌تر هم میشه. خیلی‌ها به این مسئله بی‌توجهند ولی این که در نهایت داده‌هاتون به دست چه کسی می‌افته موضوع مهمیه.

تحت شعاع قرار دادن سبک زندگی: این کارتون از رندال مونرو به زیبایی این مسئله رو نشون میده. خیلی مواقع حتماً دیدید که افراد به جای این که از لحظه لذت ببرند سعی در مستند کردن اون می‌کنند. مثل کسانی که در کنسرت‌ها به جای لذت بردن از موسیقی فیلم‌برداری می کنند. (این میل به محبوبیت از طریق مستندسازی بعضی وقت ها به موارد اکستریمی مثل فیلم برداری از افراد زخمی به جای کمک کردن یا چیزی که در حادثهٔ ساختمان پلاسکو دیدیم هم ختم میشه)

هدر رفتن زمان: و در آخر جا داره اشاره کنم که مدت زمانی که صرف دیدن عکس‌های افراد غریبه در اینستاگرام یا خوندن جزییات زندگی افراد ناشناس در توییتر می‌کنیم یا مطالب بی سر و تهی که در کانال های تلگرام پیدا میشه، می تونه صرف یادگیری یه زبان یا یه مهارت بشه. حتی ایجاد ارتباط اجتماعی که این رسانه ها وعده‌اش رو میدن در دنیای واقعی  خیلی فعالیت مفیدتریه.

با این همه نمیشه صرفاً در رد یه گرایش عمومی صحبت کرد بدون فهمیدن دلایلی که باعث شده در وهلهٔ اول این رسانه‌ها محبوب بشوند. اگه دنبال باخبر شدن از چیزها هستید یا می خواهید با تعداد زیادی آدم تعامل داشته باشید این برنامه‌ها می‌تونه به شما کمک کنه. این شبکه ها یه سکو برای ابراز آزادانه حرف های هر کسی قرار می‌دهند و حتی خیلی جاها باعث تغییرات مثبت اجتماعی هم شده اند. در واقع ممکنه این ضدیتی که حالا پیدا کرده‌ام ناشی از این باشه که در این دنیای جدید که همه به خود افشاگری روی آوردند، دنبال خلوتی برای خودم می‌گردم.

مطالعه بیشتر: برای مطالعه بیشتر کتاب «اینترنت با مغز ما چه می کند» از نیکلاس کار رو پیشنهاد می‌کنم. این کتاب بیشتر روی چند مورد اولی که درباره‌اش صحبت کردم تمرکز داره و خوندنش می‌تونه برای شناخت بهتر تکنولوژی و رسانه به شما کمک کنه. صدرا هم در وبلاگش چند بار به این موضوع پرداخته که دیدنش خالی از لطف نیست. (مثلاً این پست)

شروع

یادداشت: این یادداشت رو برای پست اول در وبلاگ قبلیم در بلاگفا نوشتم و برای همین الآن زیاد معنی نمی‌ده. از این به بعد مطالبم رو روی دامنه شخصیم و با وردپرس منتشر می‌کنم. تا ببینیم کی دوباره مجبور به جابه‌جایی بشم.

بعد از یه عالم کلافگی و مردد بودن آخر تصمیم گرفتم که یه وبلاگ روی بلاگفا بسازم. توی روزها و ماه‌ها و حتی میشه گفت سال‌های اخیر همیشه تردید داشتم که یه وبلاگ داشته باشم یا نه. وقتی هم که تصمیم می‌گرفتم که نیاز به جایی برای نوشتن دارم، جزییات دیگه‌ای بودند که باعث می‌شدند کار رو ادامه ندم. مثل این که اسم وبلاگم رو چی بذارم، درباره چی بنویسم، چقدر از اطلاعات خودم رو بروز بدم و اصلاً این که کجا وبلاگم رو راه بندازم، اسمش رو چی بذارم و باقی قضایا. این ها باعث می‌شدند که بعد از یه مدت دلسرد بشم و وبلاگم رو حذف کنم یا کنار بذارم. این مدت چیزهای مختلفی رو هم امتحان کردم. از وب‌سایت شخصی روی وردپرس (guess what, I’m back) با رویکرد عمومی تا وبلاگ خاطرات و یادداشت های خیلی شخصی روی سرویس دهنده های مختلف، وب‌سایت های استاتیک با جکیل و پلیکان و حتی یک بار تصمیم گرفتم همه صفحات رو از پایه با html و css بنویسم. با این حال وسواس روی جزییات باعث اهمال کاری و هدر دادن وقت و انرژی شد. این شد که تصمیم گرفتم برم سراغ جایی که صرفاً راحت باشم. مدتی روی blog.ir بودم ولی با وجود طراحی نسبتاً خوب بی‌خیالش شدم. البته این هم می‌تونه ناشی از کمالخواهی روی جزییات باشه. مثلاً این که طرح رایگان اون روی چند هزار مطلب محدود شد بود. حالا سوالی که برام پیش اومده بود این بود که اگر فرضاً به اون محدودیت رسیدم و بعد طرح پولی‌اش رو برای یه سال خریدم و مطالب بیشتری نوشتم بعد از تموم شدن طرح با پست هام چی کار می کنند. البته همین که تعداد پست های وبلاگ، حتی اگه چند سال هم ادامه بدمش به اون حد نمی‌رسه، نشون دهنده مسخره بودن این فکره ولی به هر حال ته ذهنم قلقلکم می داد.

و حالا برگشتم روی بلاگفا. من اولین وبلاگ هام رو دوره راهنمایی همین جا درست کردم. وبلاگ های اولیه ام تو دوران اوج وبلاگستان فارسی، نوعی طنز مطبوعاتی بود که به نظرم با وجود خام بودن، بعضی از مطالبش جالب بودند. این وبلاگ ها توی فاجعه از بین رفتن اطلاعات بلاگفا، نابود شدند. فقط می تونم امیدوار باشم حالا که دوباره روی بلاگفا برگشتم، چنین فاجعه‌ای تکرار نشه. اما سوابق وبلاگ نویسی بعدیم بسیار پراکنده محدود بودند. با این حال یک وبلاگ علمی هم راه انداختم که دو سه پست ادامه دادم و تأکیدش ترجمه محتوای علمی بود. اسمش رو هم گذاشته بودم ساینتیفیک ایرانین که بازی با اسم مجله ساینتیفیک امریکن بود. این وبلاگ هم دیگه در دسترس نیست.

با همه این ها یه بار دیگه شروع به وبلاگ نویسی کردم. راستش هنوز مطمئن نیستم که وبلاگ نویسی برام به‌درد‌بخور باشه و یا این که ارزش وقت گذاشتن داشته باشه. ولی با خودم میگم که اگه دوباره دلسرد شدم این وبلاگ رو همین جا رها می کنم و با ایجاد علاقه دوباره میام سراغش. موضوع خاصی برای نوشته هام در نظر نگرفتم. آزاد بودن باعث میشه که شرایط عجیبی روی نوشتنم حاکم نباشه و درباره هر چیزی که دلم خواست بنویسم. هدف این جا فقط نوشتنه که فواید خاص خودش رو داره، نه شبکه سازی و نه خودنمایی و نه تظاهر. برای همین نیازی نمی بینم که بیشتر درباره خودم بنویسم یا خودم رو معرفی کنم. اگه به اینجا سر زدید فرضم بر این خواهد بود که خودم رو می شناسید وگرنه مطالب این وبلاگ می‌تونه اطلاعات بیشتری راجع به من بده تا هر آشنایی نصفه و نیمه.

سعی می کنم منظم بنویسم ولی همونطور که گفتم نمی تونم قولی بدم. با این حال نوشتن مطالب بیشتر و دیدن آرشیو این وبلاگ احتمالاً حس خوبی به من بده و همین حس خوب انگیزه‌ای برای ادامه دادن کار خواهد بود.