رمان‌های تابستان

می دونم مدت زیادیه که از تابستون می‌گذره ولی لازم بود که یه جمع‌بندی از کتاب‌های داستانی که تو این مدت خوندم داشته باشم. نوشتن دربارهٔ این که چرا کتاب‌های فیکشن می‌خونم رو برای یه وقت دیگه میذارم، ولی به نظرم دلیل خوبی هست که سنت داستان و داستان‌گویی در طی هزاران سال همراه انسان باقی مونده. یووال هراری در کتاب ساپینس ادعا می‌کنه که دلیل تمایز انسان از حیوانات دیگه، همین توانایی تخیل و اعتقاد به داستان‌ها و افسانه‌هاست. (این که خیلی از این کتاب نقل قول می‌کنم به خاطر اینه که واقعاً در درک من از دنیا تأثیرگذار بوده. به زودی حتماً یک پست هم دربارهٔ این کتاب می‌نویسم.) این نکته رو هم در نظر داشته باشید که من منتقد ادبی نیستم، بیشترین نقطهٔ تأکیدم برای هر کدوم از این کتاب‌ها حسیه که موقع خوندنشون پیدا کردم. شاید ارتباطی که شما با هر کدوم از این کتاب‌ها می‌گیرید با حس من متفاوت باشه و البته احتمال خوبی هم هست که نویسندهٔ این کتاب‌ها اصلاً پیامی که من ازش برداشت کردم رو مد نظر نداشته باشه.

ادامه خواندن “رمان‌های تابستان”

کتاب: فلسفه ای برای زندگی

چه معیاری برای سنجش خوشبختی آدم‌ها وجود داره؟ یووال هراری در کتاب «انسان خردمند: تاریخ مختصر بشر»، نگاه کاملی به سرگذشت انسان می‌کنه. از هفتاد هزار سال پیش که تغییر بزرگی به نام «انقلاب شناختی» اتفاق افتاد تا یکجانشین شدن انسان‌ها در طی انقلاب کشاورزی و تا عصر مدرن که علم داره گونهٔ ما رو به مرزهای جدیدی می‌رسونه. در طی این هفتاد هزار سال نحوهٔ زندگی انسان‌ها بارها تغییر کرده. انقلاب کشاورزی باعث شد که ظرفیت تولید غذا که یکی از چالش های انسان بوده به نحو چشمگیری افزایش پیدا کنه ولی در عین حال انسان ها رو مجبور کرده که یه زندگی سخت و طاقت‌فرسا رو جایگزین سبک زندگی آزاد و بانشاط‌تر دوران جوامع شکارچی – گردآورنده کنند. دوران مدرن به ما رفاه و آسایش داده و ثروتی تولید می‌کنه که در تاریخ بشر بی‌سابقه است ولی با از بین بردن مفاهیم خانواده و اجتماع، ما رو تنها و منزوی کرده. با این همه تغییرات چطور میشه خوشبختی یه شکارچی در قبیله‌ای در پنجاه هزار سال پیش رو با یه کشاورز قرون وسطا و با یک کارمند امروزی مقایسه کرد؟

روانشناسان و جامعه‌شناسان از مفهومی به نام نیک‌بود ذهنی (ترجمهٔ ویکی پدیا از subjective well-being) برای سنجش خوشبختی استفاده می‌کنند. روال کار به این صورته که مثلاً برای بررسی ارتباط ثروت و خوشحالی، از یه گروه که درآمد بالایی داره و از یه گروه دیگه که درآمد کمتری داره سوالاتی می‌پرسند با مضمون این که چه حسی راجع به زندگی‌شون دارند. اگه امتیاز گروه اول به طرز معناداری بیشتر از گروه دوم بود، نتیجه همبستگی (correlation) مثبت بین درآمد و خوشبختی خواهد بود. در واقع چنین همبستگی‌ای هم مشاهده شده ولی میزانش با بالارفتن درآمد کمتر و کمتر میشه، یعنی تفاوت زیادی بین احساس خوشبختی یه میلیاردر و یه میلیونر وجود نداره. در واقع اکثر دستاوردهای خارجی چنین نتیجه‌ای دارند. در عین حال تردمیل هدونی که در پست قبلی درباره‌اش نوشتم هم احساس خوشبختی انسان رو در حد مشخصی ثابت نگه می‌داره. تحقیقات نشون داده که موثرترین عامل برای احساس خوشبختی در انسان سطح انتظاراتش در مقابل چیزیه که زندگی بهش داده.

در طی چند ماه اخیر حس کردم که نیازه یه هدف، معنا و فلسفه برای زندگیم پیدا کنم تا از بن‌بست وجودی که توش گیر کردم رها بشم. خوشبختی یه هدف مشخصه ولی اون‌قدر مفهومش انتزاعی هست که نشه یه تعریف یا معیار از رسیدن بهش ارائه کرد. خیلی از فلاسفه اعتقاد دارند که ناخشنودی ما از زندگی ناشی از ندونستن ارزش‌های ما در زندگیه. در عین حال هم فهمیده بودم که داشتن یه معنا برای زندگی (که می‌تونه دینی، فلسفی، ایدئولوژیک یا غیره) باشه کلید رسیدن به خوشبختیه. ولی در واقع هیچ کدوم از معانی که آدم‌ها برای زندگی‌شون در نظر می‌گیرند حقیقت فیزیکی ندارند و فقط در ذهن آدم‌ها برای دور زدن بحران وجودی‌شون وجود داره. کتاب «گهواره گربه» از کرت ونه‌گات یه مثال روشن در اختیارمون میذاره. در این داستان، مذهب باکونونیسم در بین مردم فقیر کشور خیالی سن لورنزو یه معنا برای زندگی به وجود میاره. خود این مذهب بارها اقرار می‌کنه که کاملاً بر اساس دروغ به وجود اومده. ولی کسی که یه معنای خیالی برای زندگیش پیدا می‌کنه در نهایت احساس خوشبختی بیشتری نسبت به کسی که هیچ معنایی در حقیقت زندگی پیدا نمی‌کنه، خواهد داشت. با این حال معنایی که من می‌خواستم تصور کنم باید با عقل سلیم سازگاری داشته باشه وگرنه ایمانی در کار نخواهد بود و کمکی به من نمی‌کنه. این شد که شروع به مطالعه یه دوره کتاب فلسفی کردم و اون‌جا بود که با فلسفه رواقی آشنا شدم.

نمی‌دونم این چه پدیده‌ایه ولی بارها برام اتفاق افتاده. قبل از خوندن این کتاب اسم فلسفه رواقی به گوشم نخورده بود. اما بعدش بارها و بارها در کتاب ها، سخنرانی ها و جاهای مختلف اسم رواقی‌گری رو می‌بینم. احتمالاً این هم یه جور بایاس شناختی باشه. اما داستان فلسفه رواقی چیه؟

ادامه خواندن “کتاب: فلسفه ای برای زندگی”

کتاب: آدم‌های کم‌رو

من تصمیم گرفتم که بپذیرم، به قول توسعه‌دهنده‌های نرم‌افزار، که خجالتی بودن یه ویژگیه نه یه باگ.
— از متن کتاب

قبلاً برای ترجمه عنوان کتاب از «بنفشه‌های خجالتی»‌ استفاده کرده بودم ولی دیدم که وب‌سایت ترجمان از عنوان «آدم‌های کم‌رو» برای این کتاب استفاده کرده. پس با اعتماد به این وب‌سایت عنوانش رو ویرایش می‌کنم.

امروز می‌خوام به بهانه نوشتن درباره کتاب Shrinking Violets از جو موران، نظر و تجربهٔ خودم رو دربارهٔ این موضوع بنویسم. ترجمهٔ رضایت‌بخشی از عنوان کتاب به ذهنم نمی‌رسه، اسم کتاب در واقع از نوعی گل بنفشه گرفته‌شده که احتمالاً تحت شرایط خاصی تو خودشون جمع می‌شوند (؟). البته وقتی کسی در زبان انگلیسی این اصطلاح رو به کار می‌بره نه به بنفشه، بلکه به افراد بسیار خجالتی اشاره می‌کنه. (اطلاعات بیشتر درباره ریشه اصطلاح رو می‌تونید اینجا ببینید.) کتاب متوسطی (به جز فصل آخر) بود و به سختی تمومش کردم. دلیل عمده‌اش این بود که کتاب بیشتر درباره خجالتی‌بودن بریتانیایی‌ها بود تا بررسی جهان شمول قضیه. علاوه بر این، کتاب اکثراً به بررسی تاریخی افرادی که مشهور به خجالتی بودن هستند می‌پردازه و این افراد مشهور هم احتمالاً بیشتر برای بریتانیایی‌ها شناخته‌شده هستند. خبری از بررسی ابعاد مختلف این پدیده نبود و برای همین در نظر دارم که کتاب‌های دیگه‌ای هم در این زمینه بخونم.

اما چرا یه نفر باید خجالتی باشه؟ در این کتاب اومده و همه هم می‌دونند که این مسأله به هیچ وجه عاقلانه نیست. در کتاب دلایل زیادی اومده ولی من این مطلب تیم اوربان رو قانع‌کننده‌تر می دونم. در هر صورت خجالتی‌بودن هم ناشی از وراثت (با یه سری آزمایش ساده میشه خجالتی یا ترسو بودن نوزادها رو بررسی کرد) و هم ناشی از تربیته. بخش ناشی از وراثت مربوط به هزاران سال قبله که بقای ما وابسته به پذیرفته‌شدن در گروه بوده ولی حالا در زندگی شهری مدرن صرفاً یه ژن بد به حساب میاد. تجربه ریجکت‌شدن و انزوا هم می‌تونه عوامل محیطی این مسأله باشه.

اما من از وقتی به یاد دارم خجالتی بودم. از دلیل این مسأله دقیقاً اطلاع ندارم و علاقه‌ای هم ندارم که بخوام زیاد راجع بهش بحث کنم (من که روانکاو فرویدی نیستم!). نکته اما اینجاست که تا قبل از این که وارد دانشگاه بشم این مسأله اصلاً اذیتم نمی‌کرد. دوستان مدرسه، فامیل، محل و جاهای دیگه به صورت تفکیک‌شده، محدود و کم‌تعداد بودند و من عملاً فشاری برای گسترش دایرهٔ روابط اجتماعیم احساس نمی‌کردم. اما وارد دانشگاه می‌شویم. دانشگاه یه محیط متفاوت از نظر اجتماعی بود و در عین حال فشارهای دیگه‌ای هم بهم وارد می‌شد که مجبورم می‌کرد سعی کنم با افراد جدیدی دوست بشم.

اما دانشگاه هم اون‌طوری که برنامه‌ریزی کرده‌بودم پیش نرفت. رابطهٔ محدودی در روزهای اول بین من و همکلاسی‌هام شکل گرفت. بعدش چشم باز کردم و دیدم که همهٔ بچه‌ها عملاً به یه سری گروه ایزوله تقسیم شده‌اند که اگه بخوام بهشون بپیوندم قدم اول رو باید خودم بردارم. اینجا بود که خجالتی بودن کار دستم داد. به دانشگاه می‌رفتم، به خاطر درس‌هایی که خیلی از درس‌های دبیرستان سنگین‌تر بود استرس داشتم و تقریباً هیچ دوستی نداشتم و آشنایی‌هایی که با افراد دیگه داشتم عملاً استرس بیشتری بهم وارد می‌کرد. در عین حال من که همیشه مطابق انتظارات اجتماع رفتار کرده بودم کاملاً گیج شده بودم که از این به بعد باید چی کار کنم. وقتی در انتهای ترم سوم رشته‌ام رو تغییر دادم معدود روابط اجتماعی‌ام رو که شانسی ایجاد شده بود دور ریختم و وارد دانشکدهٔ جدیدی شدم که توش کسی رو نمی‌شناختم.

و هنوز هم تغییری نکرده‌ام. برای عوض کردن خودم به جاهای مختلفی رفتم و از افراد مختلفی مشورت گرفتم. حتی به یه سری راه‌حل‌ها روی آوردم که از نظر خودم اکستریم محسوب می‌شد. وسواس و کمال‌خواهیم باعث می‌شد در شروع هر ترم یا هر سال یا هر هفته با خودم بگم که این دفعه عوض میشم. که وقتی یه فرد غریبه بهم زنگ زد بدون معطلی جواب میدم. که وقتی اگه یه جنس تاریخ مصرف گذشته یا گرون تر از قیمت روش رو خریدم، میرم و به فروشنده اعتراض می‌کنم. با اعتماد به نفس میرم و با دختری که ازش خوشم اومده صحبت می‌کنم. خودم رو وارد حلقه‌های اجتماعی جدید می‌کنم. ولی هیچ وقت موفق نشدم و شکست خوردن در این نقشه‌هایی که واسه خودم می‌کشیدم حالم رو بدتر هم می‌کرد.

اما حالا تصمیم‌گرفتم که مثل نویسندهٔ کتاب به صورت رواقی‌وار این سرنوشت محتوم رو قبول کنم. نکته اینجاست که این درونگرایی و خجالتی بودن کاملاً من رو فلج نکرده. اون راهی که بعضی از شخصیت‌های این کتاب در پیش گرفتند و خودشون رو ماه‌ها در خونه حبس کردند یا به جزایر دور افتاده‌ای رفتند که با کسی صحبت نکنند رو مد نظر ندارم (البته اگه می‌تونستم این کارها رو انجام بدم خیلی خوب می‌شد!) من می‌تونم اکثر اوقات یه تصویر قابل‌قبول از خودم ارائه بدم. ممکنه این ویژگیم باعث بشه که بعضیا فکر کنند بداخلاق و یا ضد اجتماعی هستم، شاید اگه یکی از این تی‌شرت های پایین داشتم بهم کمک می‌کرد! اما باید بپذیرم که نمی تونم تصورات همه نسبت به خودم رو تغییر بدم.

تی شرت کذایی

از این به بعد می‌تونم تصور کنم که بعد از هر مکالمه احساس یه آدم شکست‌خورده رو خواهم داشت. شاید در نهایت هیچ وقت یه مکالمه رو شروع نکنم و سعی نکنم با کسی دوست بشم. ولی همهٔ این‌سال‌ها به من یاد داده که حتی اگر این‌طور باشه می‌تونم تصور کنم که هیچ‌وقت تنها نخواهم ماند.

کتاب: تکامل همکاری

کتاب تکامل همکاری

در کتاب «Complexity: A Guided Tour» با نظریهٔ تکامل همکاری آشنا شدم. در اون کتاب ملانی میچل از این نظریه به عنوان یک مثال در باب مدل‌سازی ریاضی پدیده‌ها استفاده کرده بود. (خود کتاب که به نام های «پیچیدگی» و «سیری در نظریهٔ پیچیدگی» به فارسی ترجمه شده، دربارهٔ سیستم های پیچیده است.) قبل‌تر با نظریهٔ بازی ها آشنایی جزیی داشتم و استفاده از اون برای تحلیل روابط بین آدم‌ها یا سازمان‌ها برام جالب بود و این شد که کتاب «تکامل همکاری» از رابرت اکسلرد رو به لیست کتاب‌هایی که بعداً باید بخونم اضافه کردم. اما در آخر برای انجام پروژهٔ درس روش تحقیق و ارائه بود که شروع به خوندن کتاب کردم.

سوال اصلی که این کتاب سعی می‌کنه بهش جواب بده اینه که چطور امکان داره وقتی یه سری افراد که صرفاً به منافع خودشون فکر می کنن با هم دیگه تعامل می‌کنند، بینشون همکاری به وجود بیاد. مسأله اینجاست که اگه افراد دیگه سعی در همکاری داشته باشند به نفع ماست که بهشون خیانت کنیم. مثلاً اگه از فردا روزی همه تصمیم بگیرند که بین خطوط رانندگی کنند، هر کسی می‌تونه با لایی کشیدن سریع‌تر به مقصد برسه. برای همین این‌جور همکاری ها پایدار نخواهند موند. در عین حال اگه همه بد رانندگی کنند، وضعیت برای همه خیلی بدتر از حالتی خواهد بود که همه خوب رانندگی می‌کنند.

دلیل بوجود اومدن همکاری اینه که در بلندمدت به صرفه تره که به جای خیانت، روحیه همکارانه داشته باشیم. اگه با هر فرد فقط برای یک بار تعامل داشتیم منطقی بود که همکاری پا نگیره و هر کس فقط به منافع شخصی خودش فکر کنه. با این حال این موضوع در دنیای واقعی صادق نیست. اگه با یه نفر بد تا کنیم معلوم نیست که چند بار دیگه در آینده کارمون پیشش گیر کنه، برای همین اگه بتونیم حسن نیت خودمون رو ثابت کنیم، می تونیم امیدوار باشیم که همکاری برای مدت طولانی ادامه پیدا کنه.

برای مدل سازی مسائل همکاری از دوراهی زندانی که مسأله معروفی در نظریه بازی‌هاست استفاده می‌کنیم. برای مدل‌سازی تعاملات افراد در آینده میشه این بازی رو به دفعات تکرار کرد. این دقیقاً همون کاریه که اکسلرد انجام داد. او یک مسابقه ترتیب داد و از دانشمندان شاخه های مختلف خواست که برای شرکت در مسابقه یک استراتژی بفرستند. این استراتژی بارها در مقابل هم قرار می‌گرفتند و در نهایت استراتژی‌ای که بیشترین امتیاز رو کسب کنه برنده میشه.

انواع برنامه‌های مختلف برای این مسابقه فرستاده شد که بعضاً از روش‌های پیچیده‌ای برای انتخاب همکاری یا خیانت استفاده می‌کردند. اما در آخر یکی از ساده‌ترین برنامه‌ها برنده مسابقه شد. استراتژی TIT-FOR-TAT (این به اون در) موقعی که برای اولین بار با یک برنامه روبرو میشه همکاری می‌کنه و در دفعات بعد انتخاب نوبت قبلی طرف مقابل رو تکرار می‌کنه. اکسلرد این مسابقه رو یک بار دیگه تکرار کرد و همین برنامه باز هم موفق شد رتبهٔ اول رو کسب کنه.

تحلیل این مسابقه رفتارهایی رو مشخص می‌کنه که همکاری رو گسترش میده. اکسلرد به طور خاص چهار تا توصیه می‌کنه: اول این که مهربون باشید (دفعه اول خیانت نکنید)، تلافی‌جو باشید (خیانت طرف مقابل رو تنبیه کنید)، حسود نباشید (فقط به افزایش سود خودتون فکر کنید و از این که طرف مقابل ممکنه بیشتر از شما سود ببره نگران نباشید.) و زرنگ نباشید (استراتژی‌های خیلی پیچیده شانس پا گرفتن همکاری رو کم می‌کنه، شفاف باشید.) در صورتی که می‌خواهید ساز و کاری تعریف کنید که افراد دیگه با هم همکاری کنند باید دفعات تعامل ها رو با تقسیم تعامل به قسمت های کوچکتر یا با نزدیک کردن افراد به هم افزایش بدهید و هم این که ماتریس سود و زیان بازی دو راهی زندانی رو طوری تغییر بدهید که خیانت به صرفه نباشه.

در ادامه کتاب رشد و گسترش همکاری رو در دو محیط مختلف بررسی می‌کنه. یک مبحث، تحلیل سیستم های زیستی در چارچوب این نظریه است که نشون میده نیازی نیست که افراد آگاه یا باهوش باشند و همکاری بین یاخته ها و باکتری‌ها هم ممکنه بوجود بیاد. مورد دوم که جالب هم هست و از نظر تاریخی اهمیت داره تکامل استراتژی زنده بمان و اجازه بده زنده بمانند بین سربازان در جنگ جهانی اوله. در جریان نبردهای فرسایشی، سربازان ارتش های متخاصم یه قرارداد بوجود اومد که باعث شد معمولاً اونا از شلیک به هم خودداری کنند. نقطه اوج این استراتژی آتش بس کریسمس ۱۹۱۴ بود که در اون سربازان از سنگرها بیرون اومدند با هم کریسمس رو جشن گرفتند و حتی فوتبال بازی کردند. اکسلرد با تحلیل این جریانات نشون میده که اگه شرایط مساعد باشه نیازی نیست افراد با هم دوست باشند تا با هم همکاری کنند.

در پایان جا داره به این کتابخونهٔ پایتون اشاره کنم که اجازه میده مسابقاتی مانند مسابقات اکسلرد رو شبیه‌سازی و اثرات اون رو مقایسه کنید. (من خودم هنوز باهاش کار نکردم.) این بازی طراحی شده توسط نیکی کیس هم به صورت تعاملی نتایج این کتاب رو نشون میده. کتاب گاهی اوقات خسته‌کننده می‌شد ولی خوشحالم که تونستم تمومش کنم و البته ارائه قابل قبولی هم ازش در اومد.

پ.ن: متوجه شدم دکتر سید علایی بازی تعاملی تکامل اعتماد رو به فارسی برگردونده که اینجا می‌تونید ببینیدش.