احمد خانعلی زاده

تأملات من درباره کتاب‌ها، جامعه و چیزهای دیگر

بررسی کتاب فریکونومیکس

۲ دیدگاه‌ها

اگر اخلاقیات جهان ایده‌آل را توصیف کند، اقتصاد را باید توصیف کنندهٔ جهان واقعی بدانیم.
~استیون لویت

در اولین پست سال جدید، می‌خواهم دربارهٔ اولین کتابی که امسال خوانده‌ام بنویسم. کتاب «فریکونومیکس» (Freakonomics: A Rogue Economist Explores The Hidden Side of Everything) از استیون لویت و استفن دابنر، پژوهش های لویت که با تحقیقات اقتصادی متعارف تفاوت دارد و بیشتر به کنجکاوی های شخصی می‌ماند را برای عموم توضیح می‌دهد. لویت استاد دانشگاه شیکاگو (یکی از مطح ترین دانشگاه های جهان در اقتصاد) است. زمینهٔ مورد علاقه‌اش تقلب، فساد و جرم و جنایت است و به نظر او اقتصاد علمی با ابزارهایی فوق العاده برای رسیدن به پاسخ هاست، با این حال از کمبود پرسش جالب رنج می‌برد. دابنر روزنامه نگار نشریات نیورک تایمز و نیویورکر است و وقتی می‌خواست پروفایل لویت را برای نیویورکر کار کند با او آشنا شد و حاصل این آشنایی این کتاب است.

 

 

من قبل‌تر کتاب Undercover Economist از تیم هارفورد را خوانده بودم که سعی می‌کرد حاکمیت اقتصاد را در مسائل روزمره نشان دهد. تفاوت عمدهٔ این دو کتاب در رویکرد آن‌هاست. آندرکاور اکونومیست بیشتر بر اصول اقتصادی نظیر کمبود (scarcity)، انحصار، تعادل عرضه و تقاضا و البته یک فصل جذاب دربارهٔ نظریه بازی بود. تأکید فریکونومیکس بر داده‌ها و تحلیل آن‌هاست. رویکرد لویت دربارهٔ اقتصاد کاملاً تجربی است با این حال شرایط خاص اقتصاد و به طور کلی علوم اجتماعی امکان انجام آزمایش‌های کنترل شده را دشوار کرده است، اینجاست که داده‌هایی که قبلاً جمع‌آوری شده حکم گنج را دارند. این روزها دیتاست‌های زیادی برای بررسی و تحلیل وجود دارد و چیزی که بیشترین اهمیت را دارد این است که سوالات درستی بپرسیم. هر فصل این کتاب به نوعی سعی دارد چنین سوال‌هایی مطرح کند، هرچند در نگاه اول سوال‌هایی مثل «شباهت معلم‌ها با کشتی گیران سومو در چیست؟» و «چطور مشاوران املاک مثل کو کلاکس کلان هستند؟» یا حتی «چرا موادفروش‌ها هنوز با مادرشان زندگی می‌کنند» عجیب به نظر برسد، ولی وقتی سوال درست و داده مناسب در دست داشته باشیم، می توانیم امیدوار باشیم به جواب های مفیدی برسیم.

معروف است که اقتصاد علم نیت هاست. با این حال همیشه این نیت ها به مسائل مالی محدود شده اند اما لویت انگیزه های اجتماعی و اخلاقی را هم در نظر می‌گیرد. آیا انسان ها ذاتاً متقلب یا فاسد هستند؟ لویت این طور فکر نمی کند. او می گوید مردم تنها به این انگیزه‌ها پاسخ می‌دهند. مثلاً وقتی آزمون های نهایی در سرنوشت معلم تأثیرگذار باشد انگیزه برای تقلب به وجود می‌آید. یا وقتی یک مسابقه کشتی سومو برای یک کشتی‌گیر خیلی مهم باشد و برای دیگری اهمیت چندانی نداشته باشد انگیزه برای تبانی وجود خواهد داشت. اما معلم ها جزو شریف ترین اقشار جامعه هستند و کشتی سومو بیشتر از آن که برای جایزه انجام گیرد نشان دهنده فرهنگ پهلوانی و افتخار است. جستجوی لویت در میان داده‌ها بود که باعث شد معلم‌های متقلب اخراج شوند و تقلب در کشتی سومو افشا شود.

یکی دیگر از نقاط تمایز لویت در بدبینی او به خرد متعارف یا حکمت عامه (Conventional Wisdom) است. آیا هر کمپینی که پول بیشتری جذب کند در انتخابات پیروز می شود؟ طبق حکمت عامه البته که این طور است ولی لویت می‌گوید که در اینجا شاهد یک اشتباه در علیت و همبستگی هستیم. در واقع این جا کمپین هایی که احتمال موفقیت بیشتری دارند پول بیشتری جذب می کنند (شما نمی خواهید پولتان را در اختیار یک بازنده بگذارید) و بالا بردن هزینه ها تأثیر بسیار کمی در جذب آرا دارد. یا این که شما ممکن است تمایل داشته باشید تا فرزندتان در خانهٔ دوستش که استخر دارند بازی کند تا دوست دیگری که در منزل اسلحه نگه می‌دارد ولی احتمال غرق شدن کودکان در استخر خیلی بیشتر از آسیب دیدن آن‌ها با اسلحه است (اینجا اثر عوامل خبرساز را می بینیم، اگر کودکی با اسلحه کشته شود به احتمال خیلی بیشتری نسبت به غرق شدن خبر آن پخش می‌شود) لویت تا حد زیادی به متخصصان هم بدبین است. ما تمایل داریم به متخصصان و کارشناسان اعتماد کنیم چون آن‌ها اطلاعات بیشتری نسبت به ما دارند و عواقب عمل نکردن به توصیه آن‌ها در ذهن ما بسیار ناگوار است. لویت می‌گوید که کارشناسان هم می توانند در موقعیت های مختلف برای فریب دادن ما انگیزه داشته باشند. (یک داستان مرتبط ) او مشاوران املاک را مثال می زند که انگیزهٔ آن ها در به نتیجه رساندن معامله ممکن است به نفع فروشنده ملک نباشد. با بررسی داده ها لویت فهمید که مشاوران املاک وقتی می خواهند خانهٔ خودشان را به فروش برسانند ده روز بیشتر صبر می‌کنند و در نهایت ملک را با قیمت بیشتری به فروش می رسانند. کارشناسان ممکن است دروغ بگویند اما داده ها هرگز دروغ نمی گویند.

در سال‌های اخیر ظهور اینترنت این عدم تقارن در اطلاعات کم‌رنگ شده و نمود آن در کم شدن قیمت خدماتی که وابسته به تفاوت میزان اطلاعات بین دو طرف است دیده می‌شود. کتاب به افشای گسترده اطلاعات کو کلاکس کلان و نقش آن در ریزش نیروهای آن اشاره می‌کند تا اثرات عدم تقارن اطلاعاتی را نشان دهد.

لویت در ادامه شغل هایی که افراد معدود بیشتر منفعت را از آن خود می کنند (winner take all) را بررسی می کند. انگیزه رسیدن به سطوح بالا باعث می شود که افراد زیادی وارد شغل های با درآمد کم شوند. دلالی مواد مخدر، هالیوود و شرکت های تجاری نمونه‌ای از این صحنه ها هستند. یکی از جنجالی ترین نظریات لویت دربارهٔ کم شدن جرم و جنایت در دهه نود میلادی بود. او بر این اعتقاد بود که قانونی شدن سقط جنین در دهه هشتاد آمریکا زمینه ساز این کاهش بود. همان گونه که غیرقانونی شدن سقط جنین در رومانی چائوشسکو باعث افزایش ناهنجاری های اجتماعی شد (و البته همین نسل جوان برآمده از انفجار جمعیت بود که به دیکتاتوری رومانی خاتمه داد). کسانی که در دهه هشتاد میلادی بیشتر از سقط جنین استفاده کردند کسانی بودند که احتمالاً مادر مجرمان دهه نود می‌بودند. سقط جنین جلوی تولد کسانی را گرفت که در فقر و شرایط نامناسب متولد می‌شدند و احتمالاً به گروههای خلافکار می‌پیوستند.

یکی از جالب ترین نتایجی که در این کتاب ارائه شده دربارهٔ تأثیر والدین بر موفقیت آینده فرزندان است. نتیجه؟

پس والدین چقدر اهمیت دارند؟ داده‌ها نشان می‌دهد که در بعضی موضوعات بسیار زیاد (که بیشتر آن‌ها از قبل از تولد کودک مشخص شده‌اند) و در بقیه موضوعات به هیچ وجه (آن‌هایی که بیشتر درباره‌شان وسواس داریم)

ثروت، سطح تحصیلات و سطح فرهنگی تأثیر زیادی بر موفقیت آینده فرزند شما دارند، در عین حال این که شما برای کودکتان کتاب بخوانید یا راجع به مدرسه‌اش حرص بخورید یا این که چطور تربیتش کنید تأثیر بسیار کمی دارند. کودکان رفتار والدینشان را دنبال می‌کنند، اگر می خواهید فرزندتان را تربیت کنید، باید خودتان را تربیت کنید.

در فصل آخر لویت به نام‌ها می‌پردازد. همهٔ این نام‌هایی که تلفظشان هم برای ما سخت است از کجا می‌آیند؟

افراد معروف نیستند که نام‌های جدید را باب می‌کنند. خانواده‌ای چند بلوک آن طرف تر که خانهٔ بزرگ‌تر دارند و ماشین مدل بالاتر. آن‌ها که اولین بار دخترشان را Amber یا Heather نامیدند و اکنون اسمش را Lauren یا Madison می‌گذارند.

نتیجه‌گیری‌ای که لویت دربارهٔ چرخه استفاده نام‌ها آورده هم بسیار جالب است.

من در طول این مطلب بارها گفتم که لویت با تحلیل داده‌ها به چنین نتایجی رسید، جزئیات این تحلیل‌ها را می‌توانید در کتاب بخوانید. یک مستند به همین نام هم تولید شده که محتوای کتاب را به صورت جذابی ارائه کرده است. نویسندگان کتاب یک وبلاگ را هم اداره می‌کنند و چند کتاب دیگر هم از این مجموعه منتشر شده که احتمالاً به آن‌ها برگردم. با خواندن این کتاب احتمالاً وسوسه می‌شوید که دیتاستی را بیابید و در آن به دنبال الگوهایی بگردید. اما تا آن‌جا که می‌دانم در کشور ما چنین داده‌هایی به آسانی پیدا نمی‌شوند (دربارهٔ قابل اتکا بودن داده‌های جمع‌آوری‌شده هم شک دارم). به هر حال لویت نشان داده که این چنین داده‌هایی ابزار قدرتمندی برای فهمیدن جامعه و سیاست گذاری هستند (و البته مانند کارشناسان انگیزه‌ای هم برای دروغ گفتن ندارند).

 

 



برچسب‌ها:

  1. خیلی عالی بود این پست و ممنونم برای معرفی این کتاب . بلاگ شما رو به لیست دوستانم اضافه میکنم. از آشنایی با شما که به واسطه صدرا انجام گرفت خیلی خوشحالم.

    1. احمد مدیر گفت:

      لطف داری فواد عزیز. راستش من از قبل به طور پراکنده شما رو می‌خوندم و افتخار می کنم که در فهرست دوستان شما قرار گرفتم 🙂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *