احمد خانعلی زاده

تأملات من درباره کتاب‌ها، جامعه و چیزهای دیگر

بررسی کتاب سکوت: قدرت درون‌گراها در جهانی که از حرف‌زدن باز نمی‌ایستد

۵ دیدگاه‌ها

کتاب «سکوت: قدرت درون‌گراها در جهانی که از حرف زدن باز نمی‌ایستد» رو به پیشنهاد پدرام خوندم. کتاب نکات جالب زیادی داشت و به نظرم خوبه که در موردش کمی صحبت کنم.

اول باید ببینیم که درون‌گرایی به چه معناست؟ درون‌گرایی یک ویژگی شخصیتی که در حرف اول تست‌های شخصیت MBTI با حرف I مشخص می‌شه (مثلاً INFJ). معمولاً درون‌گرایی در مقابل برون‌گرایی دیده میشه که نقطه مقابلشه. تفاوت اصلی درون‌گراها و برون‌گراها در نیازشون به محرک‌های بیرونیه. در مقابل تحریک کم، برون‌گراها حوصله‌شون سر میره و احساس تنهایی می‌کنند. در مقابل تحریک زیاد، درون‌گرا احساس می‌کنند که تحت فشار قرار گرفتند و احساس بی‌قراری و کلافگی می‌کنند. با این حال هیچ کس صد در صد درون‌گرا یا برون‌گرا نیست. مثل اکثر ویژگی‌های دیگه ما یه طیف داریم که برون‌گرایی در یه سمت و درون‌گرایی در سمت دیگر این طیف قرار می‌گیره.

درون‌گرایی یه فرد رو میشه از دوران کودکی با بررسی واکنش‌شون نسبت به محرک‌های جدید پیش‌بینی کرد. واکنش شدید می‌تونه نشانه درون‌گرایی باشه اما واکنش آرام و کنترل شده نشانه برون‌گراییه. در همه زمینه‌ها میشه از همین موضوع برای بررسی تفاوت درون‌گراها و برون‌گراها استفاده کرد. برون‌گراها افراد عمل‌گرا هستند، دوست دارند چیزهای جدید رو امتحان کنند و ریسک‌پذیری یکی از ویژگی‌های شخصیتیشونه. در مقابل درون‌گراها قبل از هر عملی سعی می‌کنند تمام جنبه‌هاش رو در نظر بگیرند، نسبت به چیزهای جدید حالت دفاعی دارند و ریسک گریز هستند. این ویژگی های شخصیتی در تحصیل، کار و ارتباطات اجتماعی به خوبی خودش رو در ترجیحات مختلف نشون میده.

با این همه به نظر می‌رسه در سال‌های اخیر درون‌گرایی به یه ویژگی درجه دو تبدیل شده. ما یه ایده‌آل برون‌گرا در جامعه داریم که اجتماعی، مسلط و علاقه‌مند به مرکز توجه بودنه. درون‌گرایی در اکثر مواقع یه نقطه ضعف به حساب میاد (اگه اون رو اختلال در نظر نگیریم)، اما همیشه این‌جوری نبوده. کین حرکت از فرهنگ کاراکتر به فرهنگ پرسونالیتی (معادل فارسی‌ای به ذهنم نمی‌رسه) رو نقطه شروع این ایده‌آل می‌دونه. در فرهنگ کاراکتر آدم‌ها با ویژگی‌های درونی‌شون ارزش‌گذاری می‌شدند. فرد ایده‌آل جدی، بادیسیپلین و بااخلاق بود و نه نمود بیرونی بلکه صلابت درونی بود که اهمیت داشت. در فرهنگ پرسونالیتی چیزی که مهمه اینه که مردم درباره‌تون چه فکری می‌کنند و چه تأثیری در بقیه دارید. دلیلش می‌تونه تغییر در ساختار اجتماعی و محل کار باشه. ما از شهرهای کوچک که همه همدیگر رو می‌شناختند به شهرهای بزرگ اومدیم و باید خودمون رو در محیط کار و در گمنامی اثبات می‌کردیم، بنابراین بهتر بود که بهترین اثر رو روی کارفرما یا مشتری بذاریم و در جاهای مختلف خودمون رو در چشم طرف مقابل فرو کنیم. این شروع فرهنگی بود که ویژگی شخصیتی فروشنده رو یه مزیت در نظر می‌گرفت.

رهبری درون‌گرا

ما همیشه رهبر ایده‌آل رو یه فرد برون‌گرا، کاریزماتیک و اثرگذار می‌دونیم که به بقیه افراد انرژی و انگیزه می‌ده و جسارت این رو هم داره که قدرتش رو اعمال کنه. این‌ها در خیلی از موارد ویژگی کلاسیک برون‌گراهاست. ولی آیا درون‌گراها هیچ شانسی در موقعیت‌های رهبری ندارند؟

ابتدا چند تا نکته درباره دینامیک درون گروهی بگم. اول این که باید بدونیم کسی که ایده‌هاش رو بلندتر از همه می‌گه لزوماً ایدهٔ بهتری نداره. ثانیاً ما به طور غریزی دنباله‌رو کسانی هستیم که شروع به عمل کردن می‌کنند. در یک آزمایش حتی مشخص شد نه تنها وقتی در چنین موقعیت هایی قرار می‌گیریم هم‌رنگ بقیه می‌شیم بلکه حتی دید خودمون رو هم از دست می‌دیم و مسأله رو با دیدِ شاید غلط بقیه می بینیم (literally). اگه بپذیریم کسانی که ایده‌هاشون رو با صدای بلند اعلام می‌کنند و نقش رهبری گروه رو بر عهده می‌گیرند با کسانی که ساکت می‌مونند و سعی می‌کنند بیشتر اوضاع رو بررسی کنند تعداد برابری ایده خوب دارند یعنی ما نصف ایده ها رو داریم دور می‌ریزیم. اما آیا لزوماً برون‌گراها رهبران بهتری هستند؟

بستگی داره. اگه اعضای گروه منفعل باشند و منتظر باشند ببینند رهبر گروه چی می‌گه، برون‌گراها نتیجه خیلی بهتری می‌گیرند اما اگه اعضای گروه فعال باشند و بخواهند ایده‌های خودشون رو پیش ببرند درون‌گراها نتیجه بهتری می‌گیرند. به هر حال ما معمولاً دوست داریم اعضای تیممون از نوع دوم باشند. کما این‌که خیلی از رهبران شاخص در سازمان‌های قدرتمند (به خصوص شرکت‌هایی که در زمینه فناوری کار می‌کنند) درون‌گرا هستند.

کین انتقاد جدی‌ای هم به نحوه سازماندهی محیط های کاری وارد می‌کنه. امروزه اکثر محیط کاری در گروه‌ها سازماندهی میشه و تفکر رایج اینه که کار گروهی همه مشکلات رو حل می‌کنه. از جلسات مختلف کاری و brain storming گرفته تا محیط کاری به اصطلاح open که همه می تونند به سرعت به همدیگه دسترسی داشته باشند و خبری از دیوارهای محصور کننده اتاق‌های کار نیست. کین ادعا می‌کنه این ایده از پروژه‌های گروهی موفق تکنولوژیک مثل لینوکس و ویکی‌پدیا گرفته شده ولی دینامیک پروژه های اینترنت با دینامیک پروژه های حضوری متفاوته. همه توسعه دهنده‌های لینوکس رو در یک سالن کنفرانس بذارید و حتی چند سال بهشون فرصت بدهید. غیرممکنه که به یه همچین محصول انقلابی‌ای برسید.

تفکر درون‌گرا

بسیاری از درون‌گراها نویسنده می‌شوند یا شغل های دیگه‌ای که نیاز به فکر دارند رو انتخاب می‌کنند. جایی که بتونند در اتاق رو ببندند و روی کارشون تمرکز کنند. درون‌گراهای با پیش‌زمینه تحصیلی کمتر به دلایل مشابه به سمت رانندگی کامیون یا کارمندی جذب می‌شوند. این علاقه به تنهایی در نهایت به نظر می‌رسه که منجر به مزیت درون‌گراها در مهارت‌های خلاقانه می‌شه. چطور؟ اصلی‌ترین مهارت‌های ما بیشتر از همه با تمرین آگاهانه و در تنهایی به دست میاد و چنین محیطی برای برون‌گرا ممکنه کسالت‌آور بشه. در یه تمرین جدی شما کارها یا دانشی که خارج از دسترس شماست شناسایی می‌کنید، سعی می‌کنید عملکردتون رو بهتر کنید، پیشرفت‌تون رو بررسی کنید و با توجه به اون در کارتون بازنگری کنید. تمرین‌هایی که به این صورت انجام نشوند ممکنه حتی باعث شوند که پسرفت کنید.

اما چرا معمولاً چنین تمرین‌هایی به تنهایی انجام می‌شوند؟ اولاً نیاز به تمرکز هست که معمولاً توی فعالیت‌های گروهی کمتر وجود داره. ثانیاً نیاز به انگیزه و اراده قوی داره که در بیشتر موارد توسط خود شخص به وجود میاد. ثالثاً باید به سراغ قسمتی برید که برای شخص شما بیشترین چالش رو داره. در یه محیط شبیه کلاس درس کمتر چنین اتفاقی می‌افته.

یه تفاوت دیگه بین طرز تفکر درون‌گراها و برون‌گراها در برخوردشون با پاداشه. برون‌گراها به دوپامین واکنش بیشتری نشون میده بنابراین بیشتر به سراغ به دست آوردن پاداش و دوپامین بیشتر میرن و در نتیجه جاه‌طلب‌تر هستند که اگه این موضوع رو کنار ویژگی‌های عمل‌گرایی و ریسک‌پذیری‌شون بذاریم به ترکیبی می رسیم که می‌تونه خطرناک باشه. اگه بخواهیم از ادبیات نسیم طالب استفاده کنیم، برون‌گراها در مقابل قوهای سیاه آسیب‌پذیرتر هستند. کین ادعا می‌کنه بحران مالی ۲۰۰۸ نتیجه قدرت زیاد چنین افرادی بود. در شرایط رونق اقتصادی افراد ریسک‌پذیر به نتایج بهتری می‌رسند، پیشرفت می‌کنند و به روش‌هاشون ادامه می‌دهند در حالی که افراد ریسک گریز حذف می‌شوند. تمام این ریسک‌ها جمع می‌شوند و یه سیستم به شدت آسیب‌پذیر می‌سازند.

اگه بخواهیم از جنبه تکاملی هم به قضیه نگاه کنیم علت دوام آوردن ویژگی درون‌گرایی نیافتادن در دام چنین ریسک‌هایی می‌تونه باشه. در زمان‌های جنگ و ترس به نظر می‌رسه که ما نیاز به جسارت و جنگجویی قهرمانانه بیشتری داریم ولی اگه همه ما جنگجو باشیم، کسی نمی‌مونه که متوجه ریسک‌های کم‌سر‌و‌صدا ولی خطرناک بشه. درس اخلاقی؟ ما به هر دو تیپ شخصیتی نیاز داریم.

برای حسن ختام این بخش هم بگم که درون‌گراها راحت‌ترند که بنویسند تا این که رو در رو صحبت کنند. برای همین وبلاگ‌نویسی یه فعالیت ایده‌آل برای درون‌گراهاییه که شاید بخواهند مخاطبی برای ایده‌هاشون پیدا کنند ولی تا حد امکان از ارتباط حضوری اجتناب می‌کنند.

آیا باید عوض شویم؟

نه لزوماً. تظاهر کردن به کسی که نیستیم فشار روانی زیادی ایجاد می‌کنه و به خصوص برای درون‌گراها انرژی‌بره. کین می‌گه باید با خود واقعی‌مون آشتی کنیم. ببینیم نیاز به چه حد از محرک‌های بیرونی داریم و خودمون رو در معرض مقدار مناسبی از اون‌ها قرار بدهیم.

خیلی وقت ها می‌شنویم که باید از ناحیهٔ راحتی (Comfort Zone) مون بیرون بیایم تا بتونیم پیشرفت کنیم ولی شاید درست تر باشه در زمینی بازی کنیم که به طور ذاتی در اون بهتریم.

در فصل های انتهایی کتاب کین در باره رابطه با درون‌گراها و نحوه تعامل با فرزندان درون‌گرا صحبت می‌کنه. اون‌جا می‌بینیم که ممکنه رابطه بین یه فرد درون‌گرا و یه فرد برون‌گرا به خاطر نحوه متفاوت مدیریت تعارض خراب بشه. برون‌گراها مشکل چندانی با تعارض ندارند. حتی بعضی اوقات درگیر شدن رو نشانه اهمیت قائل شدن برای رابطه می‌دونند. در مقابل درون‌گراها معمولاً علاقه‌ای به درگیری ندارند و اگه طرف مقابل باهاشون درگیر بشه این رو نشونه یه مشکل بزرگ می‌دونند چون خودشون تنها در شرایط حاد درگیر می‌شوند. در چنین شرایطی مهم اینه که هر دو طرف خودشون را جای طرف مقابل بذارند.

جمع بندی

شیوه نگارش این کتاب رو دوست داشتم. نویسنده از تحقیقات علمی به عنوان منبع اصلی استفاده کرده و در کنارش با ذکر تجربه‌های شخصی خودش (برای مثال شرکتش در یه همایش آنتونی رابینز) و دیگران و همین‌طور افراد معروف اون‌ها رو کاربردی کرده. اگه درون‌گرا هستید خواندن این کتاب رو توصیه می‌کنم. اگر هم نیستید این کتاب می‌تونه به رابطه‌تون با چنین افرادی کمک کنه. سوزان کین یه تد تاک هم داره که (به آرامی) درباره ایده‌های این کتاب صحبت می‌کنه.



برچسب‌ها:

  1. محمد گفت:

    سلام
    من همیشه سایت شما رو دنبال میکنم و خیلی خیلی مطالب سایتتون جذاب هست.
    امکانش هست لینک بی دی اف یا ادرس فروش این کتابی که در باره اش بحث کردید بدهید.
    خیلی ممنون.

    1. احمد مدیر گفت:

      سلام. ممنونم.
      کتاب رو می‌تونید از دیجی‌کالا بخرید. البته یکی دو تا ترجمه دیگه هم از این کتاب دیدم.
      من نسخه انگلیسی کتاب رو خوندم که اگه علاقه مند بودید می‌تونید در اینترنت پیدا کنید. (libgen.io رو امتحان کنید)

  2. معین.و گفت:

    سلام. ممنون بابت پست خوبت. توی پاراگراف دوم که نوشتی : “واکنش شدید می‌تونه نشانه درون‌گرایی باشه اما واکنش آرام و کنترل شده نشانه برون‌گراییه” این نباید برعکس باشه؟
    آیا استفاده از تیپ INFJ به عنوان مثال برای تیپ درونگرا تعمدی بوده؟ من همیشه شاخک هام دنبال INFJ ها می گرده. د:

    1. احمد مدیر گفت:

      سلام. ممنونم.
      درباره سوال اول، درون گرا ها در مقابل محرک زیاد over-stimulate میشن برای همین واکنش بیشتری نشون میدن. مثلاً در محیط اجتماعی وقتی با آدم های زیادی سر و کله می‌زنن احساس ناراحتی می‌کنن. درون‌گراها در چنین وضعیتی ریلکس‌تر هستند و با راحتی بیشتری وضعیت رو هندل می‌کنند. بنابراین هر چند که درون‌گراها ذاتاً آرام‌تر هستند و شور و تحرک برون‌گراها رو ندارند اما در مقابل تحریک زیاد واکنش بیشتری دارند. این مثال هم برای بچه های کوچک بود که واکنششون رو با گریه و امثالهم بروز میدن.
      درباره سوال دوم، باید بگم که آفرین به این تیزبینی 🙂 . این رو عمدی گذاشته بودم ببینم توجه کسی رو جلب می‌کنه یا نه چون تیپ INFJ به ندرت دیده میشه و می‌خواستم ببینم کسی با تیپ مشابه این رو می بینه یا نه.

  3. محمد گفت:

    سلام منم یک infj مرد هستم که با سرچ infj به مطلبتون رسیدم، مطلب مفیدی بود موفق باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *