کتاب: آدم‌های کم‌رو

من تصمیم گرفتم که بپذیرم، به قول توسعه‌دهنده‌های نرم‌افزار، که خجالتی بودن یه ویژگیه نه یه باگ.
— از متن کتاب

قبلاً برای ترجمه عنوان کتاب از «بنفشه‌های خجالتی»‌ استفاده کرده بودم ولی دیدم که وب‌سایت ترجمان از عنوان «آدم‌های کم‌رو» برای این کتاب استفاده کرده. پس با اعتماد به این وب‌سایت عنوانش رو ویرایش می‌کنم.

امروز می‌خوام به بهانه نوشتن درباره کتاب Shrinking Violets از جو موران، نظر و تجربهٔ خودم رو دربارهٔ این موضوع بنویسم. ترجمهٔ رضایت‌بخشی از عنوان کتاب به ذهنم نمی‌رسه، اسم کتاب در واقع از نوعی گل بنفشه گرفته‌شده که احتمالاً تحت شرایط خاصی تو خودشون جمع می‌شوند (؟). البته وقتی کسی در زبان انگلیسی این اصطلاح رو به کار می‌بره نه به بنفشه، بلکه به افراد بسیار خجالتی اشاره می‌کنه. (اطلاعات بیشتر درباره ریشه اصطلاح رو می‌تونید اینجا ببینید.) کتاب متوسطی (به جز فصل آخر) بود و به سختی تمومش کردم. دلیل عمده‌اش این بود که کتاب بیشتر درباره خجالتی‌بودن بریتانیایی‌ها بود تا بررسی جهان شمول قضیه. علاوه بر این، کتاب اکثراً به بررسی تاریخی افرادی که مشهور به خجالتی بودن هستند می‌پردازه و این افراد مشهور هم احتمالاً بیشتر برای بریتانیایی‌ها شناخته‌شده هستند. خبری از بررسی ابعاد مختلف این پدیده نبود و برای همین در نظر دارم که کتاب‌های دیگه‌ای هم در این زمینه بخونم.

اما چرا یه نفر باید خجالتی باشه؟ در این کتاب اومده و همه هم می‌دونند که این مسأله به هیچ وجه عاقلانه نیست. در کتاب دلایل زیادی اومده ولی من این مطلب تیم اوربان رو قانع‌کننده‌تر می دونم. در هر صورت خجالتی‌بودن هم ناشی از وراثت (با یه سری آزمایش ساده میشه خجالتی یا ترسو بودن نوزادها رو بررسی کرد) و هم ناشی از تربیته. بخش ناشی از وراثت مربوط به هزاران سال قبله که بقای ما وابسته به پذیرفته‌شدن در گروه بوده ولی حالا در زندگی شهری مدرن صرفاً یه ژن بد به حساب میاد. تجربه ریجکت‌شدن و انزوا هم می‌تونه عوامل محیطی این مسأله باشه.

اما من از وقتی به یاد دارم خجالتی بودم. از دلیل این مسأله دقیقاً اطلاع ندارم و علاقه‌ای هم ندارم که بخوام زیاد راجع بهش بحث کنم (من که روانکاو فرویدی نیستم!). نکته اما اینجاست که تا قبل از این که وارد دانشگاه بشم این مسأله اصلاً اذیتم نمی‌کرد. دوستان مدرسه، فامیل، محل و جاهای دیگه به صورت تفکیک‌شده، محدود و کم‌تعداد بودند و من عملاً فشاری برای گسترش دایرهٔ روابط اجتماعیم احساس نمی‌کردم. اما وارد دانشگاه می‌شویم. دانشگاه یه محیط متفاوت از نظر اجتماعی بود و در عین حال فشارهای دیگه‌ای هم بهم وارد می‌شد که مجبورم می‌کرد سعی کنم با افراد جدیدی دوست بشم.

اما دانشگاه هم اون‌طوری که برنامه‌ریزی کرده‌بودم پیش نرفت. رابطهٔ محدودی در روزهای اول بین من و همکلاسی‌هام شکل گرفت. بعدش چشم باز کردم و دیدم که همهٔ بچه‌ها عملاً به یه سری گروه ایزوله تقسیم شده‌اند که اگه بخوام بهشون بپیوندم قدم اول رو باید خودم بردارم. اینجا بود که خجالتی بودن کار دستم داد. به دانشگاه می‌رفتم، به خاطر درس‌هایی که خیلی از درس‌های دبیرستان سنگین‌تر بود استرس داشتم و تقریباً هیچ دوستی نداشتم و آشنایی‌هایی که با افراد دیگه داشتم عملاً استرس بیشتری بهم وارد می‌کرد. در عین حال من که همیشه مطابق انتظارات اجتماع رفتار کرده بودم کاملاً گیج شده بودم که از این به بعد باید چی کار کنم. وقتی در انتهای ترم سوم رشته‌ام رو تغییر دادم معدود روابط اجتماعی‌ام رو که شانسی ایجاد شده بود دور ریختم و وارد دانشکدهٔ جدیدی شدم که توش کسی رو نمی‌شناختم.

و هنوز هم تغییری نکرده‌ام. برای عوض کردن خودم به جاهای مختلفی رفتم و از افراد مختلفی مشورت گرفتم. حتی به یه سری راه‌حل‌ها روی آوردم که از نظر خودم اکستریم محسوب می‌شد. وسواس و کمال‌خواهیم باعث می‌شد در شروع هر ترم یا هر سال یا هر هفته با خودم بگم که این دفعه عوض میشم. که وقتی یه فرد غریبه بهم زنگ زد بدون معطلی جواب میدم. که وقتی اگه یه جنس تاریخ مصرف گذشته یا گرون تر از قیمت روش رو خریدم، میرم و به فروشنده اعتراض می‌کنم. با اعتماد به نفس میرم و با دختری که ازش خوشم اومده صحبت می‌کنم. خودم رو وارد حلقه‌های اجتماعی جدید می‌کنم. ولی هیچ وقت موفق نشدم و شکست خوردن در این نقشه‌هایی که واسه خودم می‌کشیدم حالم رو بدتر هم می‌کرد.

اما حالا تصمیم‌گرفتم که مثل نویسندهٔ کتاب به صورت رواقی‌وار این سرنوشت محتوم رو قبول کنم. نکته اینجاست که این درونگرایی و خجالتی بودن کاملاً من رو فلج نکرده. اون راهی که بعضی از شخصیت‌های این کتاب در پیش گرفتند و خودشون رو ماه‌ها در خونه حبس کردند یا به جزایر دور افتاده‌ای رفتند که با کسی صحبت نکنند رو مد نظر ندارم (البته اگه می‌تونستم این کارها رو انجام بدم خیلی خوب می‌شد!) من می‌تونم اکثر اوقات یه تصویر قابل‌قبول از خودم ارائه بدم. ممکنه این ویژگیم باعث بشه که بعضیا فکر کنند بداخلاق و یا ضد اجتماعی هستم، شاید اگه یکی از این تی‌شرت های پایین داشتم بهم کمک می‌کرد! اما باید بپذیرم که نمی تونم تصورات همه نسبت به خودم رو تغییر بدم.

تی شرت کذایی

از این به بعد می‌تونم تصور کنم که بعد از هر مکالمه احساس یه آدم شکست‌خورده رو خواهم داشت. شاید در نهایت هیچ وقت یه مکالمه رو شروع نکنم و سعی نکنم با کسی دوست بشم. ولی همهٔ این‌سال‌ها به من یاد داده که حتی اگر این‌طور باشه می‌تونم تصور کنم که هیچ‌وقت تنها نخواهم ماند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *