رمان‌های تابستان

می دونم مدت زیادیه که از تابستون می‌گذره ولی لازم بود که یه جمع‌بندی از کتاب‌های داستانی که تو این مدت خوندم داشته باشم. نوشتن دربارهٔ این که چرا کتاب‌های فیکشن می‌خونم رو برای یه وقت دیگه میذارم، ولی به نظرم دلیل خوبی هست که سنت داستان و داستان‌گویی در طی هزاران سال همراه انسان باقی مونده. یووال هراری در کتاب ساپینس ادعا می‌کنه که دلیل تمایز انسان از حیوانات دیگه، همین توانایی تخیل و اعتقاد به داستان‌ها و افسانه‌هاست. (این که خیلی از این کتاب نقل قول می‌کنم به خاطر اینه که واقعاً در درک من از دنیا تأثیرگذار بوده. به زودی حتماً یک پست هم دربارهٔ این کتاب می‌نویسم.) این نکته رو هم در نظر داشته باشید که من منتقد ادبی نیستم، بیشترین نقطهٔ تأکیدم برای هر کدوم از این کتاب‌ها حسیه که موقع خوندنشون پیدا کردم. شاید ارتباطی که شما با هر کدوم از این کتاب‌ها می‌گیرید با حس من متفاوت باشه و البته احتمال خوبی هم هست که نویسندهٔ این کتاب‌ها اصلاً پیامی که من ازش برداشت کردم رو مد نظر نداشته باشه.

گهواره گربه

راستش این اولین بار نبود که گهوارهٔ گربه رو می‌خوندم. تابستان سال ۹۳ این کتاب رو به همراه کتاب «سلاخ خانهٔ شمارهٔ پنج» به زبان اصلی با مشقت پرینت کردم و خوندم. شاید حس خوبی که از اون موقع باهام مونده بود باعث شد که وقتی ترجمه‌اش رو تو کتابفروشی دیدم بلافاصله بخرمش. (البته علاقه‌ای که اون موقع به خرید کتاب پیدا کرده بودم و به شکل اعتیاد دراومده بود هم بی تأثیر نبود.)

بیشتر داستان کتاب در کشور خیالی سن لورنزو می‌گذره. داستان به مسائل مختلفی می‌پردازه از جمله سیاست، مذهب و علم. با این حال موضوعی که بیشتر از همه در این کتاب نمود پیدا می‌کنه حماقت بشره. داستان حول ماده‌ای به نام یخ ۹ (Ice nine) می‌چرخه که نوع خاصی از یخ هست که دمای ذوبش از دمای اتاق بیشتره. در عین حال در صورت تماس با آب معمولی هم شکل بلورش رو تغییر میده و اون رو هم به یخ ۹ تبدیل می‌کنه. یه دانشمند دیوانه اون رو برای ارتش می‌سازه تا در صورت لزوم حرکت در گِل رو ساده‌تر کنه و احتمالاً می‌تونید حدس بزنید که کار به کجا می‌رسه.

ترجمهٔ کتاب از علی اصغر بهرامی بود که به نوعی مترجم اختصاصی آثار ونه‌گات محسوب میشه. از ایشون ترجمهٔ دیگه‌ای که دیدم از سلاخ‌خانهٔ شمارهٔ پنج بود که با تکرار عبارت «رسم روزگار چنین است» (به جای so it goes در متن اصلی)  موقعی که دربارهٔ مرگ شخصیت‌ها و مردم صحبت می‌کنه، خیلی خوب حس کار رو منتقل کرده بود. همین‌طور داستان شب مادر که در ادامه درباره‌اش می‌نویسم. ترجمهٔ این داستان هم خیلی خوب بود و من به شخصه رضایت داشتم. این بخش رو با نقل قسمت آخر کتاب تموم می‌کنم که تا حدی خطر اسپویل هم داره البته.

اگر جوان‌تر از امروز بودم، کتابی دربارهٔ تاریخ حماقت بشری می‌نوشتم؛ و بالای قلهٔ مک‌کیب می‌رفتم و کتاب تاریخم را بالش سر می‌کردم و می‌خوابیدم؛ و از زمین مقداری زهر آبی و سفید بر می‌داشتم، زهری که آدمی را به هیئت تندیس در می‌آورد؛ و خود را به هیئت تندیسی در می‌آوردم، تندیسی که به پشت خوابیده است و نیشخند هولناکی بر لب دارد و با نگاهی پرسشگر به «آن کسی که می‌دانید کیست» نگاه می‌کند.

شب مادر:

یک کتاب دیگه از ونه‌گات با ترجمهٔ علی‌اصغر بهرامی. این کتاب هم مثل «سلاخ‌خانهٔ شماره پنج» دربارهٔ جنگ جهانی دومه ولی از دید متفاوتی این موضوع رو نشون میده. داستان روایت زندگی هاوارد کمپبل به قلم خودش در زمانیه که منتظر محاکمه برای جنایات جنگی در اسرائیله. روایت داستان به شکلیه که اثر رو به شکل یه سند تاریخی در آورده. شخصیت هاوارد کمپبل یه آمریکاییه که در زمان جنگ در رادیو برلین برنامه های پروپاگاندا اجرا می‌کرد. بعد از جنگ در سکوت به آمریکا بر می‌گرده تا وقتی که ده سال بعد هویتش فاش میشه. داستان المان‌های طنز کمتری نسبت به «سلاخ‌خانه» داره ولی با این حال داستان جذابه و این کشش رو داره که تا انتها ادامه‌اش بدهید. در عین حال سوالات اخلاقی زیادی هم مطرح می‌کنه. تا چه اندازه میشه در شر غرق شد بدون این که به اون شر تبدیل شویم؟ یا همون‌طور که وانه‌گات می‌گه پیام اخلاقی داستان اینه که ما همون‌چیزی هستیم که بهش تظاهر می‌کنیم، پس باید مواظب باشیم که به چی تظاهر می‌کنیم.

پین بال ۱۹۷۳:

این اولین رمانی بود که از موراکامی خوندم. قبل‌تر یک مجموعه داستان کوتاه به نام «شهر گربه‌ها» هم ازش خونده بودم که بیشتر داستان‌هاش که خیلی عجیب و غریب نشدند و تونستم سر و تهشون رو بفهمم رو دوست داشتم. این رمان اما خیلی بهتر سبک داستانی موراکامی رو نشون میده. داستان دربارهٔ شیفتگی کوتاه ولی شدید شخصیت اصلی داستان به بازی پین‌باله. فصل‌های مختلف رمان بین داستان راوی و دوستش به اسم موش (یکی از چیزهایی که مدت طولانی صرف هضم‌کردنش کردم!) جا‌به‌جا میشه. خیلی از جاها میشه به وضوح سورئال بودن قصه رو دید که نقطه بارزش زندگی راوی داستان با دو خواهر دو قلوی همسان بی‌نامه که نمی‌تونه از هم تشخیصشون بده که بی‌خبر ساکن خونهٔ راوی می‌شوند و آخر داستان هم ناپدید می‌شوند. با این حال‌ها این زمینهٔ سورئال جلوی انتقال مضامینی مثل بی‌هویتی، تلاش برای پیدا کردن هدف زندگی و تنهایی دنیای مدرن رو نمی‌گیره و خیلی جاها تسهیلش هم می‌کنه. به شخصه با شخصیت اصلی (راوی) داستان همزادپنداری کردم و می‌تونم درک کنم که چرا کسی باید در چیز پوچی مثل بازی پین‌بال غرق بشه.

تبصره ۲۲:

یک رمان دیگه دربارهٔ جنگ جهانی دوم. نویسندهٔ رمان مثل ونه‌گات از نزدیک جنگ جهانی رو شاهد بوده و با یه طنز سیاه قوی اون رو به تصویر کشیده. داستان دربارهٔ افسر نیروی هوایی امریکا جان یوساریانه و داستانش رو در تلاش برای زنده موندن در برابر دیوانگی فرماندهان و فرصت‌طلبی سودجویان و البته آلمانی‌هایی که به سمتش شلیک می‌کنند، شرح میده. این رمان یکی از بهترین کتاب‌های ضدجنگ قرن بیستمه و تبدیل به کالت شده. خود اصطلاح تبصره ۲۲ هم وارد زبان انگلیسی شده و به نقل از ویکی‌پدیا، معمولاً به موقعیت‌هایی که در آن باخت قطعی است اطلاق می‌شود؛ بدین ترتیب که فرد در موقعیتی دشوار قرار می‌گیرد که از آن گریزی ندارد، چرا که برای حل «مشکل الف» باید «عمل ب» را انجام دهد؛ اما «عمل ب» را تنها زمانی می‌تواند انجام دهد که «مشکل الف» را نداشته باشد. اصطلاح تبصره ۲۲ بارها در کتاب تکرار میشه و به نوعی یه بهانهٔ بوروکراتیک برای جلوگیری از خلاصی سربازان از جهنمیه که توش گیر افتادند. مثلاً میشه با ادعای جنون از مأموریت های بیشتر معاف شد، ولی تلاش برای برگشتن به خونه به نوعی مغایر با دیوانگی به حساب می‌آید و نمیشه ازش به عنوان دلیل استفاده کرد.

روایت داستان به قدری جذاب بود که در عرض دو سه روز تمومش کردم و از خوندنش هم لذت وافر بردم (با این حال بعضی ممیزی‌ها که در متن داستان با سه‌نقطه نشون داده شده بود، به عنوان دست‌انداز عمل می‌کردند). ترجمه هم به جز مورد ممیزی، خوب و قابل قبول بود.

«آلمان‌ها چند ماه دیگه شکست می‌خورن. و بعدش هم ظرف چند ماه ژاپن هم شکست می‌خوره. اگه الآن زندگیم رو ببازم دیگه واسه کشورم نیست. واسه خاطر کورن و کث‌کارته. پس فعلاً اسلحه رو غلاف می‌کنم. از این به بعد به فکر خودمم.»
سرگرد دنبی با لبخندی برتری‌جویانه و با حالتی بزرگ‌منشانه گفت: «ولی یوساریان، فکر کن چی میشه اگه همه این‌جوری فکر کنن.»
«در این صورت خیلی احمقم اگه جور دیگه‌ای فکر کنم.»

اتحادیه ابلهان:

دلیل عمدهٔ خوندن این کتاب برای من سرنوشت عجیب نویسنده‌اش جان کندی تول بود. اون‌طور که در مقدمه اومده: داستان انتشار اتحادیه ابلهان نوشته‌ی جان کندی تول داستان غریبی است. جان کندی کتاب را در سی سالگی نوشت و بعد از این‌که هیچ ناشری زیر بار چاپ آن نرفت به زندگی خود پایان داد. مادرش یازده سال تلاش کرد تا بالاخره دانشگاه لوییزیانا راضی به انتشار کتاب شد. کتاب به محض انتشار غوغا به پا کرد و همان سال – ۱۹۸۱ – جایزه پولیتزر را ربود و پس از آن تبدیل به یک کالت شد. البته داستان اون‌قدر که انتظار برام ایجاد شده بود جذبم نکرد ولی خالی از نکات مثبت هم نبود.

البته اوایل رمان حجم جنون شخصیت‌ها گیجم کرده بود و اصلاً ایده‌ای دربارهٔ دلیل رفتار دیوانه‌وار شخصیت‌ها نداشتم و فکر می‌کردم که تقصیر پیمان خاکساره که نتونستم با داستان ارتباط برقرار کنم. (قبل‌تر کتاب باشگاه مشت‌زنی یا فایت کلاب رو با ترجمهٔ پیمان خاکسار خونده بودم و به نظرم فیلمش خیلی بهتر از کتاب بود. هنوز حوصله نکردم که نسخه اصلی کتاب رو بخونم تا ببینم مشکل از مترجم بوده یا خود داستان) با این حال با ادامهٔ داستان کمی بیشتر شخصیت‌ها رو درک کردم و به خصوص ایگنیشس، شخصیت اصلی رمان، کمتر برام آزاردهنده شد. نکته این‌جاست که امثال ایگنیشس رو می‌تونم تصور کنم که خودشون رو در یه حباب محصور کردند و بدون این‌که تلاش موثری (نه این که صرفاً تظاهر باشه) انجام بدهند در حال غر زدن دربارهٔ دنیای بیرون هستند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *