احمد خانعلی زاده

تأملات من درباره کتاب‌ها، جامعه و چیزهای دیگر

بررسی کتاب ژن خودخواه

بدون دیدگاه

نظریه فرگشت یا همون تکامل یکی از شاخه های علمه که همه ما تا حدی باهاش آشنایی داریم ولی بسیاری از ما از جزئیات فرایندهای تکاملی اطلاع زیادی نداریم و به همین خاطر نمی‌تونیم معنی خیلی از اتفاقات که در جهان طبیعی می افته رو درک کنیم. قبل از همه چیز باید درباره دلیل علاقه‌ام به دونستن درباره تکامل و طبیعت بنویسم. اهمیت این موضوع به خاطر اینه که حتی اگه علاقه ای به شناختن دنیای اطرافمون نداشته باشیم همیشه علاقه‌مند بودیم که خودمون رو بشناسیم. این که از کجا اومدیم، چرا به شکل فعلی هستیم، این که چه نیروهایی رفتار ما رو توجیه می کنند و در نهایت این که به چه نتیجه ای می خواهیم برسیم. وقتی داروین در قرن نوزدهم نظریه انتخاب طبیعی خودش رو در کتاب منشأ انواع معرفی کرد، مخالفت های زیادی باهاش شد. یکی از دلایلی که جامعه نمی تونست این نظریه رو بپذیره این بود که جایگاه یگانه انسان به عنوان اشرف مخلوقات رو به خطر می انداخت. مسأله اصلی اینجا بود که دیگر انسان تافتهٔ جدابافته به حساب نمی اومد وقتی با میمون ها، موش ها و حتی درخت ها نیای مشترک داشت و به نوعی خویشاوند اون ها محسوب می شد. ادامهٔ داستان رو می‌تونید در کتاب ساپینس هراری بخونید و بیشتر واردش نمی شم.

یکی از تفسیرهایی که این نظریه می شد تفسیر تنازع برای بقا و به اصطلاح Nature red in tooth and claw بود که تا حد زیادی با روح انتخاب طبیعی هم سازگار بود و داروین هم بهش اعتقاد داشت. به هر حال ما این اصل رو داریم که ارگانیسم های سازگارتر زنده می مونند و ژن های اون ها سهم بیشتری رو در نسل های بعدی خواهند داشت. بنابراین موجودات زنده ای که اکوسیستم ما رو تشکیل می دهند باید بازماندگان اون هایی باشند که به صورت فعال برای زنده موندن و تولید مثل صرفاً خودشون تلاش کرده باشند. بنابراین به نظر می رسه همه موجودات باید خودخواه باشند و به اصطلاح خودخواهی مزیت به حساب می‌آید. اما در مقابل ما شاهد نمونه هایی بودیم که نمی شد با این تفسیر توضیحشون داد. همکاری بین اعضای یک خانواده و یک گونه، حشره های اجتماعی مثل مورچه ها و زنبورها که تقریباً همه اعضای یک کلونی از تولید مثل صرف نظر می کنند، فداکاری مادر برای بچه ها به خصوص در پستانداران، همکاری و همزیستی بین گونه های مختلف و ده ها مثال دیگه نشون میده طبیعت خودخواهی صرف نیست.

برای سازگار کردن مشاهدات با تئوری اولیه، تلاش های زیادی انجام شد. یک مسأله این بود که انتخاب طبیعی در چه سطحی عمل می کنه. ایده ای که عموماً ما داریم اینه که انتخاب طبیعی در سطح فرد عمل می کنه ولی این موضوع به نوعی خودخواهی رو تشویق می‌کنه. برای همین یه سری از زیست‌شناسان تکاملی نظریه انتخاب گروه رو مطرح کردند. یعنی انتخاب طبیعی بین گروه های مختلف و حتی گونه های مختلف صورت می گیره. این نظریه تا یه جایی مثال های خیرخواهانه رو توضیح می ده ولی سادگی و قدرت نظریه اصلی رو نداره. بالأخره بین اعضای یک گروه هم تنوع ژنتیکی وجود داره و اون جا رو می خواهیم چه کار کنیم؟

کتاب ژن خودخواه رو ریچارد داوکینز در سال ۱۹۷۶ نوشت. این کتاب به نوعی کتاب مقدس نئوداروینیسم محسوب میشه. نئوداروینیسم چیه؟ خب ما داروینیسم رو داریم که انتخاب طبیعی رو در طبیعت توصیف می کنه و به نوعی مستقیماً محصول نظریات داروینه. نئوداروینیسم میاد و نظریه تکامل و ژنتیک رو یک قدم جلوتر می بره و پیشرفت‌های جدید علم زیست‌شناسی ادغام می‌کنه. چیزهایی که عموماً با این نظریات توصیف نمی شدند مثل علوم انسانی رو هم زیر چتر تکامل می بره و ما شاهد رشته هایی مثل روانشناسی تکاملی، رفتارشناسی تکاملی و جامعه شناسی تکاملی هم هستیم. کتاب چندین ایده جالب داره که در ادامه اون ها رو مرور می کنم.
داوکینز داستان رو از ابتدای به وجود اومدن حیات روی زمین شروع می‌کنه. این‌جا چیزهای زیادی هست که نمی‌دونیم ولی اکثر زیست شناسا اعتقاد دارند که داستان از جایی شروع میشه که یه سری مولکول پیچیده توانایی کپی کردن خودشون رو پیدا کردن. اگه ما مواد پایه آلی و همین طور یه منبع انرژی برای سنتز کردنشون رو داشته باشیم می‌تونیم انتظار داشته باشیم چنین مولکول‌هایی به وجود بیان. در اون زمان یه سوپ اولیه وجود داشت که شامل این مولکول‌های پایه بود و همین طور مولکول‌های کپی کننده که اسمشون رو همتاساز (Replicator) می‌گذاریم. اگه فرض کنیم چنین مولکولی به وجود اومده، می‌تونیم نسل‌های بعدی رو که از کپی همتاساز اولیه به وجود می‌آیند در نظر بگیریم. اما فرایند کپی همیشه قابل اطمینان نیست و گاهی اشتباهاتی در این فرایند به وجود میاد که باعث میشه همتاسازهای نسل بعد کمی متفاوت باشند. در کنار این ما محدودیت منابع موجود در محیط که بیشتر بلوک های سازنده این مولکول‌ها هستند رو داریم که باعث نوعی رقابت میشه. در واقع یه جور صافی که بر حسب توانایی همتاسازها در کپی کردن خودشون اون‌ها رو فیلتر می‌کنه. به این صافی فشار تکاملی می‌گیم. وقتی به فشار تکاملی، رقابت می‌گیم داریم تا یه حدی به همتاسازها شخصیت می‌دهیم، چون عملکردشون در این رقابت به هیچ وجه آگاهانه نیست و صرفاً کارشون کپی کردنه و پیروز شدنشون در این رقابت به معنی این نیست که تلاش کردند یا استراتژی بهتری داشتند، بلکه صرفاً در شرایط فشار، تونستند خودشون رو کپی کنند و باقی موندند (البته در ادامه از نظر استراتژیک هم ژن ها رو بررسی می‌کنیم) . این استعاره ترفندیه که داوکینز به دفعات در کتاب استفاده می‌کنه و کمک می‌کنه ما دنیا رو از چشم ژن‌ها ببینیم. باید توجه داشته باشیم که وقتی به این مولکول‌ها فکر می‌کنیم باید عملکرد واکنش های شیمیایی رو به ذهن بیاریم نه رقابت آدم‌ها رو.

به هر حال داوکینز ادعا می‌کنه در این رقابت عده‌ای از این همتاساز‌ها برای خودشون یک پوسته یا مرز به وجود آوردند، عده‌ای دیگه یاد گرفتند با همکاری و پیوند با همتاسازهای دیگه شانس بیشتری برای موفقیت دارند. یه بار دیگه باید تأکید کنم که این موضوع به این معنیه که اون‌هایی که تصادفاً توانایی این کار رو به دست آوردند موفقیت بیشتری کسب کردند و باقی موندند. نتیجهٔ این کار، موجودات پرسلولی و ماده وراثتی DNA بود که ما امروزه بیشتر باهاشون آشنایی داریم.
یک ژن بخشی از توالی DNA هست که به اندازه کافی کوتاهه که در طی cross-over و جهش های ژنتیکی بتونه ساختارش رو حفظ کنه. یک ژن، واحد پایه انتخاب طبیعیه و طبق تئوری داروین باید خودخواه باشه. اسم کتاب از این جا میاد و نویسنده در ادامه سعی می‌کنه مشاهدات تجربی رو با این تئوری توضیح بده. این‌جا داوکینز تمایز مهم بین همتاسازها (replicator) و حمل‌کننده‌ها (vehicle) رو بیان می‌کنه. ما و همه موجودات زنده دیگه صرفاً وسیله حمل ژن‌ها هستیم، ما صرفاً کمک می‌کنیم که ژن‌هامون منتقل بشوند. یه جورایی ما فانی هستیم و ژن‌ها جاودان و همون طور که گفتم این که فرد رو پایهٔ فرایند تکامل بدونیم باعث نگاه اشتباهی به کل این فرایند میشه.

ژن‌ها کورند و ایده‌ای نسبت به آینده ندارند و صرفاً حریصانه سعی در افزایش سهمشون در محیط دارند. این کوته‌نظری و خودخواهی با هم باعث میشه که گاهی شانس موفقیت حمل‌کننده و گونه رو به خطر بندازند. برای مثال یک ژن که روی کروموزوم Y نشسته ممکنه باعث بشه تمام سلول‌های جنسی با کروموزوم X بمیرند و در نتیجه فقط فرزندان نر به دنیا بیایند. یا به طور انتخابی سلول‌هایی که این ژن رو ندارند رو نابود کنه. چنین ژن‌هایی به ندرت دیده می‌شوند چون بدیهیه که در صورت موفقیت تعادل رو بهم می‌زنند و دیگه نمی‌تونند به حمل‌کننده‌های نسل بعد برسند. هر چند ممکنه در کوتاه‌مدت موفق باشند.

خب چرا افراد با هم دیگه تا سر حد مرگ نمی‌جنگند تا ژن‌های خودشون رو به صورت انحصاری در محیط نگه دارند؟ در نگاه اول شاید منطقی به نظر برسه ولی وقتی با یه فرد دیگه می‌جنگیم ریسک کشته شدن رو به جون می‌خریم و در عین حال اگه هم پیروز بشیم انرژی زیادی رو صرف کردیم که در این صورت یه نفر سوم که این جوری درگیر نشده، دارای یک امتیاز بزرگ خواهد شد. برای همین استراتژی خیلی از گونه‌ها پرهیز از درگیری مستقیم (حداقل تا سر حد مرگ) با ایجاد سلسله‌مراتب یا قلمروئه.

یکی دیگه از جاهایی که داوکینز یه نقطه نظر جدید به ما میده دیدن ژن‌ها به منزله استراتژیه. یه استراتژی پاسخیه که ما در مقابل شرایط محیطی میدیم و به نوعی برنامه‌ریزی ما محسوب میشه و خب ژن‌ها هم دقیقاً همین‌کار رو می‌کنند. یکی از مثال‌های قشنگی که داوکینز استفاده می‌کنه اینه که فرض کنید از یه سیاره دور که چندین سال نوری با ما فاصله داره یه گونه هوشمند بخواد با ما ارتباط برقرار کنه. چون فاصله زیاده ارسال پیام و پاسخ به اون نسل‌ها طول می‌کشه و اصلاً به صرفه نیست. کار درست‌تر اینه که یه برنامه مشخص رو بفرستیم که برای هر سوالی یک پاسخ آماده داشته باشه. چون تکامل فرایند کندیه و شرایط محیطی متغیر ژن‌ها هم در واقع باید یه استراتژی در مقابل شرایط محیطی به وجود بیاورند و اگه استراتژی خوب باشه در محیط باقی مونند. یکی از مثال‌ها، نظریهٔ kin selection ویلیام همیلتون هست. این نظریه میگه در طی انتخاب طبیعی رفتارهای خیرخواهانه (که متضاد رفتار خودخواهانه است و شانس زنده‌موندن و تولید مثل فرد رو در ازای شانس زنده موندن بقیه کاهش میده) برای خویشاوندان یک فرد به وجود میان. فرض کنید که یه منبع غذا بیشتر از اون چه خودتون می‌تونید مصرف کنید در اختیار دارید. اگه خودخواهانه عمل کنید سهم خودتون رو برمی‌دارید و میذارید بقیه غذاها از بین بروند ولی در اکثر مواقع یه فرد با اعلام محل غذا بقیه رو هم شریک می‌کنه، چون کسانی که در مجاورت اون زندگی می‌کنند اکثراً خویشاوندان اون هستند و احتمالاً دارای ژن‌های مشترک زیادی هستند. یعنی با خبر کردن بقیه یه ژن شانس وجود خودش در محیط رو افزایش میده. مثل اون نقل قول معروف که من حاضرم فداکاری کنم اما برای دو برادر یا هشت پسر عمو.

میشه یه مدل ریاضی هم برای این قضیه در نظر گرفت. فرض کنید که X واحد غذا هست و شما نهایتاً می‌تونید y واحدش رو مصرف کنید. فرض کنید با خبر کردن بقیه، n نفر سر می رسند و سهم شما به X/n واحد کاهش پیدا می کنه که X/n < Y. اما اگه یه پسر خاله هم جزو کسانی باشه که به کمک شما از گرسنگی نجات پیدا کرده باشه، به احتمال یک هشتم هر کدوم از ژن های (کم‌یاب در بین جمعیتِ) شما رو داره و pay-off ژن‌های شما میشه X/n + 1/8*X/n که اگه از Y بیشتر بشه، در نهایت به نفع ژن‌های شما میشه. این نگاه استراتژیک خیلی به نظریه بازی نزدیکه و پاداشی که می‌برید به نوعی سهم شما از ژنوم نسل آینده هست.

با این تئوری میشه رفتار حشرات اجتماعی رو هم توضیح داد. نکته این‌جاست که شباهت ژنتیکی بین خواهر و برادرها در یک کلونی بیشتر از یک دوم که شباهت بین خواهر و برادر عادی و فرزند و والدشه هست (به خاطر نوع خاص تولیدمثل جنسی این حشرات که جالب هم هست و توصیه می‌کنم درباره‌اش بخونید) و در نهایت مراقبت از لاروهای جدید به صرفه‌تر از تولیدمثل خود فرده.

یکی از جالب‌ترین فصل‌های کتاب دربارهٔ نبرد بین جنس‌ها بود. به دلیل ماهیت متفاوت عملکرد دو جنس در تولیدمثل عملاً یه تعارض منافع جدی پیش میاد. جنس مونث در قریب به اتفاق گونه‌ها سرمایه‌گزاری بیشتری رو نسبت به جنس نر روی نسل بعد انجام میده. این سرمایه‌گزاری با تولید سلول جنسی ماده یعنی تخمک که مواد غذایی موردنیاز تخم بارورشده رو همراه خودش داره یا با حمل جنین در پستانداران صورت می‌گیره. در این شرایط طبیعیه که برای جنس نر همیشه به صرفه‌تره که بعد از جفت‌گیری جنس ماده رو ول کنه و سراغ بقیه بره که در نهایت فرزندان بیشتری در نسل بعد داشته باشه. حالا ماده که این همه سرمایه‌گزاری کرده می‌مونه و بچه‌ای که باید به تنهایی بزرگش کنه. در مقابل ماده‌ها دو تا راهکار مختلف رو در پیش گرفتند. اولی اینه که با هر نری که از راه رسید جفت‌گیری نکنند و بعد از چند ماه با هم بودن که فرد نر هم در این مدت وفاداری‌اش رو ثابت کرده تن به جفت گیری بدهند. حتی ممکنه که انتظار داشته باشند برای جفت‌گیری یه لانه درست کنه یا کارهای شاق دیگه رو انجام بده (مثلاً با اژدها بجنگه و شاهزاده خانم رو نجات بده – البته داوکینز اشاره می‌کنه که لونه ساختن در نهایت کمک بیشتری به ژن‌ها می‌کنه تا جنگیدن با اژدها) با این کار جنس نر هم به نوعی در سرنوشت فرزندان شریک میشه و برای این که سرمایه‌گزاری‌اش هدر نره در بزرگ کردن اون‌ها کمک می‌کنه. در این شرایط تعداد نرهای وفادار زیاد میشه و بعد اتفاق جالبی می‌افته.

وقتی نرهای وفادار زیاد شدند حالا به نفع ماده‌هاست که سریع با هر نری دستشون رسید جفت‌گیری کنند چون اون به احتمال زیاد وفاداره و میشه امید داشت بدون وقت صرف کردن برای اطمینان از وفاداری‌اش، از کمکش در بزرگ کردن بچه‌ها استفاده کرد. این قضیه باعث میشه بعد یه مدت ماده‌های بی‌بند و بار اکثر جمعیت ماده‌ها رو داشته باشند و بعد باز به نفع نر هاست که ماده‌ها رو بپیچونند و روز از نو. این چرخه‌ها که توسط نظریه بازی پیش‌بینی میشه در طبیعت هم بسیار اتفاق می‌افته. به اصطلاح در این‌جا این استراتژی‌ها ESS یا استراتژی پایدار تکاملی نیستند و وقتی اکثر جمعیت اون‌ها رو انتخاب کردند میشه با تغییر استراتژی معادلات بازی رو به هم زد.

یه راه دیگه که ممکنه ماده‌ها انتخاب کنند اینه که کلاً سرنوشت محتوم رو بپذیرند و دل به یاری نرها نبندند. در این شرایط بهتره که هر ماده‌ای به دنبال بهترین ژن‌ها برای فرزند خودش باشه و سعی کنه با بهترین نری که دستش می‌رسه جفت‌گیری کنه. خب حالا از کجا بدونیم کدوم نر از همه بهتره؟ یه حدس خوب اینه که اون که از همه خوش‌تیپ تره. اگه یه ویژگی خاص رو در نظر بگیریم میشه انتظار داشت که این ویژگی همین‌جور تقویت و تقویت بشه تا اون‌جایی که به طرز عجیبی اغراق‌شده به نظر برسه. این‌جاست که به پر طاووس و چهچهه قناری و رنگارنگی پرنده‌ها می‌رسیم و یکی از ادعاهای هیجان انگیز اینه که منشأ تکاملی هوشمندی انسان هم از این‌جا میاد. یعنی یه جا فشار تکاملی برای هوشمندی در جهت پیشرفت اجتماعی و فریب رقیبان باعث شد که هوش انسان (با تأکید بر جنبهٔ اجتماعی اون) قوی‌تر و قوی‌تر بشه تا به این‌جا برسیم. یه پیامد دیگه این رویکرد اینه که یه عده از نرها صاحب حرم‌سرایی از ماده‌ها می‌شوند و سر عدهٔ خیلی زیادی بی‌کلاه می‌مونه. باز دربارهٔ گونهٔ خودمون بگم که هم تک‌همسری بند قبلی و هم حرم‌سراهای این بند در جوامع مختلف به وجود اومدند که نشون‌دهندهٔ اینه که انسان بیشتر از این که در بند ژن‌هاش باشه، تحت تسلط الگوهای فرهنگیه.

اگه به بحث تکامل جنسی و پیامداش علاقه دارید، به شدت خوندن کتاب «ملکهٔ سرخ: جنسیت و تکامل طبیعت انسان» از مت رایدلی رو توصیه می‌کنم. جزئیات زیست‌شناسی ماجرا شاید براتون خسته‌کننده بشه ولی چیزهای هیجان‌انگیز زیادی درباره طبیعت و خودمون می‌تونیم ازش یاد بگیریم.

همکاری بین افراد هم یکی از موضوعات دیگهٔ کتابه که به کمک نظریهٔ بازی و استراتژی‌های تکاملی پایدار (ESS) که قبل‌تر بهشون اشاره کردم اون‌ها رو توضیح می‌ده. روش کار خیلی شبیه کار رابرت اکسلرده که قبلاً راجع به کتابش به اسم تکامل همکاری نوشتم. فصل دوازدهم کتاب (که البته در نسخه‌های بعدی اضافه شده) یه مرور کامل روی کار اکسلرد داره و سازگاری‌اش رو با یافته‌های زیست‌شناسی بررسی می‌کنه.

یکی از ایده‌های جدیدی که داوکینز در این کتاب معرفی کرده، مفهوم تکامل فرهنگی و مِم هاست. داوکینز ادعا می‌کنه که اگه ما هر نوعی از حیات که یه پدیده ظهوریافته (emergent) است رو داشته باشیم قوانین انتخاب طبیعی بهش جهت و شکل میده و دلیلی نداره خودمون رو به ژن‌ها محدود کنیم. حتی برای همتاسازهای دیگه هم این موضوع صادقه و داوکینز تکامل فرهنگی در انسان رو مثال می‌زنه. اون اسم واحد پایه تکاملی رو این‌جا مِم (meme) می‌ذاره (تلفظ درست این کلمه میم هست به مانند جین در انگلیسی، اما چون ما از واژه ژن استفاده می‌کنیم، مناسب‌تر به نظر می‌رسه که از تلفظ شبیه اون استفاده کنیم) مسئولیت حمل این همتاساز بیشتر بر عهدهٔ زبانه و تولید مثل با تقلید انجام می‌شه. تقریباً همهٔ ایده‌هایی که ما اطرافمون می‌بینیم از نظریهٔ تکامل تا موسیقی کلاسیک و افسانه‌ها و مکاتب فلسفی رو می‌شه مِم در نظر گرفت. طبق نظریهٔ انتخاب طبیعی مِم هایی که در کپی کردن خودشون موفق‌ترند نقش بیشتری در فرهنگی که به ذهن ما شکل می‌ده خواهند داشت و مثل ژن‌ها اصیل بودن یا مفید بودن این مِم ها در میزان موفقیتشون تأثیری نداره و مهم توانایی‌شون در کپی شدنه. مثل چیزهایی عجیب و غریبی که می‌بینیم مد شده‌اند یا ترندهای شبکه‌های اجتماعی. تکامل فرهنگی به گونه‌ای که داوکینز معرفی کرده ایدهٔ جالب و تأمل برانگیزیه. بحث‌های زیادی دربارهٔ میزان تطابق حرکت فرهنگی جوامع با این نظریه وجود داره و البته انتقادهای مختلفی هم وجود داره. احتمالاً در آینده بیشتر به این موضوع خواهم پرداخت.

از اون‌جایی که کتاب حدود ۴۲ سال پیش منتشر شده تا حدی از پیشرفت‌های جدید علم زیست‌شناسی عقب مونده. نسخه‌های جدیدتر این کتاب در پاورقی‌ها سعی کرده بخشی‌اش رو جبران کنه ولی مثلاً می‌بینیم که هیچ اشاره‌ای به رشتهٔ هیجان‌انگیز اپی‌ژنتیک نشده. اما در هر حال این کتاب کمک می‌کنه خیلی از برداشت‌های اشتباهمون رو دربارهٔ جهان اطرافمون اصلاح کنیم و خیلی از پدیده‌ها رو با دید جدیدتری ببینیم.

اما شیوه‌ای که داوکینز جهان طبیعی رو توضیح می‌ده ممکنه خیلی سیاه و نیهیلیستی به نظر برسه. بالأخره این که هر کسی صرفاً به فکر منافع خودشه جا رو برای تفسیر نیت کارهای ظاهراً خیرخواهانه دیگران به عنوان عمل‌هایی ذاتاً خودخواهانه باز می‌کنه. تصویر انسان به منزلهٔ یه موجود ذاتاً خودخواه احتمالاً خیلی با دیدگاه بعضی‌ها نخونه و خیلی‌های دیگه رو هم از اصلاح جامعه بشری ناامید کنه. اما باید توجه کرد با فرض‌های خودخواهانه هم همکاری ممکنه پا بگیره و رشد کنه. به هر حال ما به عنوان یه گونه ثابت کردیم کاملاً در قید و بند ژن‌هامون نیستیم، (داوکینز از مثال شیوه‌های جلوگیری از بارداری استفاده می‌کنه) و اگه ایده‌آل ما شکل دیگه‌ای داره می‌تونیم در جهتش حرکت کنیم. نتیجه‌ای که خود داوکینز از این بحث می‌گیره اینه که ما ذاتاً خودخواه به دنیا اومدیم، بنابراین یاد دادن خیرخواهی باید یکی از اولویت‌هامون باشه.



برچسب‌ها:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *